تهیهکننده: امیرحسین شریفی، محمدباقر افتخاری
کارگردان: عزیزاله حمیدنژاد
نویسنده: عزیزاله حمیدنژاد
بابا عقیل و پسرش رحمت راهی جبهه شدهاند. رحمت به خط مقدم منتقل شده و بابا عقیل به علت کهولت سن پشت جبهه مانده تا در انبار نان خدمت کند. بابا عقیل موقع مراجعت برای رحمت پیغام میفرستد تا او را ملاقات کند، اما با شروع حمله دشمن رحمت فرصت نمییابد که به پشت جبهه حرکت کند. بابا عقیل تصمیم میگیرد به خط مقدم برود. یک جوان بسیجی به نام ناخدا مولایی با قایق موتوری با او همراه میشود، اما هر بار مانعی در راه دیدار پدر و پسر به وجود میآید. آن دو وقتی تصمیم میگیرند به پشت جبهه باز گردند قایقشان خراب میشود و به ناچار با یک بلم معمولی حرکت میکنند. مه غلیظ موجب میشود که آن دو گم شوند. بلم آنها وارد آبراهی میشود که در دو سویش نیروهای خودی و دشمن قرار گرفتهاند. با شروع درگیری مولایی به تیر سربازان عراقی زخمی میشود و پدر و پسر یکدیگر را مییابند.




