**نخستین انسان** در مورد چیست؟ در مورد تلاش بشر برای فتح ماه؟ در مورد یکی از ابعاد جنگ سرد میان آمریکا و شوروی؟ در ستایش جاهطلبی؟ در تجلیل از نیروی اراده بشر؟ شاید بتوان گفت تازهترین ساخته دیمین شزل، فیلمی در مورد...
نخستین انسان در مورد چیست؟ در مورد تلاش بشر برای فتح ماه؟ در مورد یکی از ابعاد جنگ سرد میان آمریکا و شوروی؟ در ستایش جاهطلبی؟ در تجلیل از نیروی اراده بشر؟ شاید بتوان گفت تازهترین ساخته دیمین شزل، فیلمی در مورد همه این مسائل است. اما بیش از هر چیز، میتوان نخستین انسان را اثری در مورد «فقدان و چگونگی مواجهه آن» دانست. جاش سینگر (فیلمنامهنویس نخستین انسان که سابقه دریافت جایزه اسکار را برای نگارش فیلمنامه اسپاتلایت در کارنامه دارد) به تبع منبع اقتباسش (کتاب نخستین انسان: زندگی نیل اِی. آرمسترانگ به قلم جیمز آر. هنسن) و بر خلاف آنچه از یک فیلم متعارف منتسب به ژانر علمی– تخیلی انتظار میرود، بیشتر بر وجوه «زمینی» آرمسترانگ تکیه میکند. در واقع دقایق زیادی از نخستین انسان، به جای توجه به چگونگی پیشرفت پروژه جیمینی (و بعد آپولو)، صرف نمایش زندگی خانوادگی نیل میشود که پس از مرگ فرزند کوچکش بر اثر بیماری سرطان، دچار تلاطم شده است.
شاید به همین دلیل است که نیل آرمسترانگ (رایان گاسلینگ) در بسیاری از دقایقِ این فیلم، شباهت چندانی به چیزی ندارد که از یک «قهرمان کلاسیک» در ذهن داریم. او مردی است زخمخورده، تنها (اگر نگوییم منزوی)، ساکت و بیعلاقه به بسیاری از مسائلی که ممکن است برای عموم جذاب به نظر برسند. تأکید آشکار بر این ویژگیها را در سکانس کنفرانس مطبوعاتی قبل از انجام مأموریت آپولو 11 مشاهده میکنیم. باز آلدرین در پاسخ به سؤالات، طنزی را به کار میبرد که در کنفرانسهای مطبوعاتی معمول است؛ طنزی که احتمالاً روزنامهنگاران هم بیش از پاسخهای مستقیم میپسندند. از این حرف میزند که همسرش هم از سفر او هیجانزده است و دارد جواهرات خودش را در چمدان او قرار میدهد (تا اگر خودش نمیتواند پا بر سطح ماه بگذارد، لااقل جواهراتش بتوانند)! از آنطرف اما، نیل کاملاً صریح، خشک و مستقیم به سؤالات پاسخ میدهد. وقتی خبرنگاری در ادامه شوخی کلامی باز از نیل میپرسد دوست دارد چه چیزی را با خود به ماه ببرد، پاسخ نیل کاملاً ساده و جدی است: «اگر میتوانستم، ترجیح میدادم سوخت بیشتری ببرم.» نیل به گونهای پاسخ میدهد که به نظر میرسد دایره واژگانش بسیار محدود است، یا هیچ درکی از شوخی ندارد. البته که (لااقل مورد اول) صحیح نیست؛ مشکل نیل برقراری ارتباط کلامی مناسب با اطرافیانش است. این نکته را درست در سکانس بعد از کنفرانس مطبوعاتی میفهمیم؛ زمانی که جنت (همسر نیل با بازی کلیر فوی) او را مجبور میکند پیش از عزیمت به ماه، با فرزندانش صحبت کند و خطرهای این کار را برایشان توضیح دهد.
بنابراین، هر چند شاید در فیلم چنین به نظر برسد که مرگ دردناک فرزندِ نیل، نقش اصلی را در ایجاد مشکلات روحی و همچنین هدایت او به سمت به هدف رساندن یک مأموریت ظاهراً غیرممکن ایفا کرده، اما با کمی احتیاط، میتوان گفت این تنهایی و سکوت، عنصری ذاتی در کاراکتر نیل به شمار میرود و «صرفاً» به خاطر مرگ فرزندش ایجاد نشده است. به سکانس اول فیلم دقت کنید؛ جایی که، پس از یک پرواز سخت، زیبایی افق در چشمهای نیل و روی کلاه فضانوردیِ او بازتاب داده میشود، تنها و در سکوت محض؛ این جایی است که میتوان زیبایی را بلعید. این سکانس را میتوان قرینه نقطه اوج فیلم (فرود بر سطح ماه) دانست؛ باز هم درک زیبایی بهتنهایی و در سکوت. تفاوت در اینجاست که در سکانس فرود بر سطح ماه، عامل دیگری هم در ایجاد این مردمگریزی نقش ایفا کرده است. حالا نیل میخواهد از این فرصت برای کاهش درد فقدان دخترش، کارن، هم استفاده کند. از این جنبه، فیلمنامه نخستین انسان حرکت دقیق و حسابشدهای از شکلهای درونیتر کشمکش به سمت بیرونیترین صورت آن دارد؛ بیماری و مرگ کارن و تلاش نیل و همسرش برای کنار آمدن با این فقدان، کشمکش قهرمان را در زندگی شخصی تشکیل میدهد. در ادامه با کشمکش قهرمان با انسانهای دیگر در زندگی کاری روبهروییم و درنهایت هم نوبت به کشمکش انسان با طبیعت میرسد. نیل آرمسترانگ کارش را بهعنوان فردی تنها و ساکت شروع میکند، این تنهایی با مرگ دخترش گسترش مییابد و حالا او به دنبال معنایی تازه در زندگیاش است. برای او، فتح ماه نوعی «مواجهه» است. خودش در جلسه انتخاب فضانورد برای پروژه جیمینی، به این اشاره میکند که اکتشاف فضایی فقط جنبه اکتشافی ندارد، بلکه بیشتر به ما کمک میکند چیزهایی را ببینیم که شاید باید خیلی وقت پیش میدیدیم، اما تا امروز توان دیدنشان را نداشتیم. از این جنبه، عملی مثل اکتشاف فضایی، حتی میتواند نوعی فرصت برای تغییر معنای زندگی به شمار رود.
این ویژگیها باعث میشوند نیل آرمسترانگ، بر خلاف قهرمانان متعارف، نتواند به یک «الگو» تبدیل شود. در طول فیلم چندین بار بر نقاط ضعف نیل تأکید میشود؛ از شکنندگیاش تا عدم تمرکز ذهنی در برخی از لحظات کلیدی آزمایشهای فضایی و (همانطور که اشاره شد) عدم موفقیت در ایجاد ارتباط مناسب با دیگران. او شخصیتی کاریزماتیک نیست؛ بهندرت لبخند میزند و سخنانش از آن جنس حرفهایی نیست که به دل همه مینشیند. از این جنبه، او بیشتر شخصیتی قابل ترحم است تا یک الگو. آنچه نیل را، با وجود این نقاط ضعف، کماکان یک قهرمان نگه میدارد، از یک طرف آن جنبه از ویژگیهای اوست که در قهرمانان کلاسیک سراغ داریم (فردگرایی، عملگرایی، جاهطلبی و تسلیمناپذیری) و از سوی دیگر، توان او در تحمل مصایبی که در طول فیلم بر سر او فرود میآید.
اما مشکل فیلم در زمینه پرورش قهرمان زخمخورده، از همانجایی شروع میشود که شیوه روایت فیلم انسجام خود را از دست میدهد؛ جایی که فیلمنامهنویس تلاش میکند ابعاد مختلفی را در دل داستان به شکل مستقل مورد توجه قرار دهد و در این راه دچار عدم تعادل میشود؛ مشکلی که در راه تثبیت جایگاه نیل به عنوان یک قهرمان هم مانع ایجاد میکند. در فیلمنامه نخستین انسان، هم تأثیر روانی مرگ کارن بر نیل مورد توجه قرار میگیرد، هم اثرات مرگ کارن بر رابطه زناشویی میان نیل و جنت، هم تلاش برای غلبه بر موانعی که بر سر راه فتح ماه وجود دارد، هم برخی روابط کاری نیل، هم نگرانی جنت نسبت به مأموریتهای نیل و هم دغدغههای جنت به عنوان یک کاراکتر مستقل. رفت و برگشت مداوم میان این ابعاد، در مواردی فیلم را دچار سکته احساسی میکند. به عنوان مثال، در مواردی، پس از اختصاص یافتن دقایقی به زندگی زناشویی نیل و جنت، و تلاش آنها برای یک شروع تازه، به سراغ فعالیتهای کاری نیل میرویم و شاهد پروازهای او (یا تلاشهای او برای پرواز) هستیم. این کار به خودی خود ایرادی ندارد. بسیاری از فیلمهای مهم سینمای جهان هم میان دو (یا حتی چند) قطب در نوساناند. اما مشکل به چگونگی این رفتوآمدها برمیگردد. در نخستین انسان این اتفاق به تغییر مداوم و طولانیمدت حسوحال میانجامد. به عبارت دیگر، پس از دقایقی که فیلم به زندگی زناشویی نیل و جنت اختصاص دارد و تلاش نیل را برای شکلدهی مجدد به زندگی مشترکش نشان میدهد، زمانی نسبتاً طولانی به سراغ وجه فنی قضیه میرویم و چالش غلبه بر موانع فضایی را دنبال میکنیم؛ چالشی که غالباً به صورت لحظاتی پرتعلیق و پرتنش نمایش داده میشود. این شکل نمایش لحظات، آنقدر با لحظات آرام مرتبط با زندگی خانوادگی نیل متفاوت است که تأثیر آن لحظات را کمرنگ میکند و از آن طرف، تا میخواهیم به شرایط حسی جدید عادت کنیم، دوباره به شرایطی متفاوت با حسوحالی متفاوت منتقل میشویم. یعنی در مواردی صحنههای متوالی ممکن است ضرب احساسی یکدیگر را کمرنگ کنند. پیش از این گفتیم یکی از نکات قابل توجه نخستین انسان، اختصاص دادن دقایق زیادی به زندگی درونی و شخصی نیل آرمسترانگ است. اما شاید اگر باز هم دقایق کمتری به بحثهای تخصصی مرتبط با فضانوردی اختصاص مییافت، با فیلم یکدستتری طرف بودیم و فرصت بیشتری برای تمرکز بر احساسات مختلف آرمسترانگ فراهم میشد.
اما نکته بعدی این است که، در برخی از موارد، اساساً نیل آرمسترانگ در مرکز حوادث قرار ندارد. یکی از مثالهایش جایی است که به سراغ گفتوگوی زنانه میان جنت و پاتریشیا (همسر اد وایت، دوست، همسایه و همکار نیل) میرویم و شنونده دغدغههای این دو هستیم. «با نیل ازدواج کردم، چون یه زندگی معمولی میخواستم.» این سکانس البته دارای نکاتی در مورد گذشته نیل هم هست. «با بقیه پسرهای دانشکده خیلی فرق میکرد»، «به جنگ رفته بود»، «به نظر خیلی باثبات میرسید» و... اما در درجه اول فرصتی است برای پرداختن به درونیات جنت به عنوان یک کاراکتر مستقل. این البته یکی از تمهیدهای تکرارشونده در فیلمنامههای آمریکایی برای بخشیدن هویت به شخصیتهای متعددتر محسوب میشود، اما در نخستین انسان مشکل این است که تازه در میانه فیلم برای اولین بار رخ میدهد. در واقع مقدمهچینی کار این حس را ایجاد کرده که نیل قرار است در مرکز ماجرا قرار داشته باشد و بقیه اطرافیانش یا بازتاب وجوهی از شخصیت او باشند، یا موجب واکنشهایی از جانب او شوند تا هویت او را بهتر درک کنیم. تا این لحظه، جنت شخصیتی بوده که با حضور کنار نیل هویت پیدا کرده است. ما او را با نیل شناختهایم و حضورش همیشه بهانهای برای شناخت نیل (یا نهایتاً ایجاد گرههایی برای پیشبرد ماجرا) به نظر میرسیده است. اما در سکانس ذکرشده، او – و از جنت بدتر، پاتریشیا (شخصیتی بهمراتب حاشیهایتر از جنت که او هم خاطرهای در مورد زنی تعریف میکند که از زندگی معمولیاش راضی نبود) – به محورهای سکانس تبدیل میشود و این اتفاق، فرصت همذاتپنداری را با نیل – چیزی که در سکانسهای قبل وجود داشت - کمرنگ میکند. در واقع تمرکز احساسی ما، به جای نیل، به سمت جنت منحرف میشود و همین، یکدستی احساسی فیلم را کمی به هم میریزد.
نمونه دیگر، تبدیل ماجرای سفر به ماه و هزینههای صرفشده به یک موضوع سیاسی است. این هم میتوانست یکی از ابعاد جذاب فیلم باشد اگر اینقدر دیرهنگام مطرح نمیشد. برای پرداختن به چنین جنبههایی از یک ماجرای کلان، بهتر است مقدمهچینیهایی وجود داشته باشد تا تماشاگر احساس نکند بهیکباره از یک جهان وارد محیطی دیگر شده است. اما در نخستین انسان، تبدیل شدن هزینههای فضایی و اعتراضات (غالباً چپگرایانه) به این اقدامات، تازه در میانههای نیمه دوم فیلم است که محور ماجرا قرار میگیرد؛ پس از مرگ اد وایت و دوستانش در پیشآزمایش آپولو 1. ماجرا به همان سرعت هم فراموش میشود و تا انتهای فیلم (پس از صعود نیل به ماه و واکنشهای شگفتزده و کاملاً مثبت مردم نسبت به این اتفاق) سراغی از آن گرفته نمیشود.
این تغییرات مداوم و عدم تعادل مناسب میان آنها باعث میشود نیل آرمسترانگِ نخستین انسان، از نظر احساسی قهرمانِ یکپارچهای نباشد. ما میتوانیم رفتار نیل را درک کنیم. فیلمنامه جاش سینگر از این نظر کاملاً موفق است. نیل شخصیت پیچیدهای است و سردیِ منجمدکنندهای دارد که بر تماشاگر تأثیر میگذارد. اما چند بار در طول فیلم، درست زمانی که میخواهیم از نظر احساسی هم حسابی به او نزدیک شویم، خود فیلم جلوی ما را میگیرد. با وجود این مشکلات، دقایق پایانی فیلم موفقتر عمل میکنند؛ زمانی که سفینه حامل نیل آرمسترانگ روی ماه فرود میآید و نیل پا بر سطح ماه میگذارد. اینجا، دو مایه اصلی فیلم مستقیماً به هم پیوند میخورند؛ گذشتهای که به یاد نیل میآید و یادگاری که از گذشته در ابدیت رها میشود. اما آیا آنچه دیدیم، نقطه پایان یک سفر اودیسهوار معنوی به سمت رستگاری است؟ آیا واقعاً تسکینی در کار هست؟ پاسخ شزل به این سؤال، نگاه پایانی دو شخصیت لا لا لند را به یاد میآورد؛ شکلی از ایهام. نیل و جنت دوباره به هم رسیدهاند؛ اینبار بدون نگرانیِ دوری از هم. علاقهشان را به هم نشان میدهند و میخواهند دست هم را بگیرند. روابط احتمالاً گرمتر از گذشته شده است. اما هنوز شیشهای بین آنها وجود دارد. ماجرا به این راحتی تمامشدنی نیست!