این سومین شماره از این مقالات است که تحت عنوان «پس از واقعه» به وقایع پس از عاشورا میپردازد. در شماره قبل به تحلیل منتقدانه حرکت توابین اشاراتی داشتیم. در این شماره بخش «پس از واقعه» را به مرور اجمالی ماجرای مختار...
این سومین شماره از این مقالات است که تحت عنوان «پس از واقعه» به وقایع پس از عاشورا میپردازد. در شماره قبل به تحلیل منتقدانه حرکت توابین اشاراتی داشتیم. در این شماره بخش «پس از واقعه» را به مرور اجمالی ماجرای مختار ثقفی اختصاص میدهیم. هرچند سریال عظیم مختارنامه، ناگفتههای کمی را باقی گذاشته است.
قیام مختار
مرحوم آیتالله شیخ عباس صفایی حایری در کتاب تاریخ سیدالشهداء(ع)
ایشان در جای دیگر مینویسد: «روایات مجعول هم در حق مختار بسیار است، مثل آنکه میخواسته امام حسن(ع) را تحویل دهد. یا آنکه به جهت دنیا خروج نموده و یا آنکه نسبت به امیرالمؤمنین جسارت مینموده و یا آنکه به محمدبن حنفیه دعوت میکرده و او را امام میدانسته است که تمامی اینگونه روایات به جهت مبغوض ساختن او نزد شیعیان ساخته شده است. این تبلیغات مؤثر واقع شد و این بزرگمرد شیعه را از دید شیعیان انداخت تا جاییکه در عصر حضرت باقر(ع) به او بد میگفتند و با اینکه روایات در مدح او و نهی از سبّ و دشمنی او وارد شده، باز به علو مقام مختار معتقد نشده بودند. شیخ اجل «جعفرمحمدبن نما» که از مشایخ علما و از بزرگان فقهای شیعه است، در رساله خود «شرحالثار» میگوید: شیعه از زمانهای گذشته از زیارت قبر جناب مختار خودداری میکردند و با آنکه قبر او نزدیک مسجد جامع کوفه است و قبه و گنبد مزار او برای هرکس که از باب مسلمابن عقیل بیرون بیاید، آشکار و هویداست، شیعیان از زیارت قبر او دوری میکردند، گویا به خداوند بهواسطه دوری نمودن از مختار تقرب میجویند.» (همان، صص615و616)
البته این نگرش منفی طی قرون کاهش یافت، ولی همچنان باقی بود. یکی از آثار سریال مختارنامه رونق گرفتن زیارت قبر مطهر این بزرگمرد شیعه است که دلهای اهلالبیت(ع) را شاد کرد و لااقل برای مدت کوتاهی مرهمی بر آلام ایشان گذاشت. در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است: «زنان بنیهاشم برای عزای سیدالشهداء(ع) ترک زینت کرده بودند تا آن حد که شانه به سر نمیزدند و خضاب نمیکردند تا آن زمان که مختار سرهای قاتلان امام را به مدینه نزد اهل بیت اطهار روانه کرد.» (همان، ص619)
ایرانیان و قیام مختار
برای اینکه به عمق تأثیرگذاری ایرانیان در خونخواهی حضرت اباعبداللهالحسین(ع) و دیگر شهدای بیبدیل کربلا پی ببرید، به این ماجرا که در کتاب تاریخ سیدالشهداء(ع) آمده است، توجه فرمایید: «موالی به ایرانیان آزادشده یا به مردمانی که با عربها همعهد گشته بودند، اطلاق میشد. این جمع، شیعه و متمایل به امیرالمؤمنین بودند و از این جماعت کار کشیده نشده بود. مختار این جماعت را با خود همراه کرد و از این دسته استفادههای بهجا و پرقیمتی نمود. موالی از روزی که اسلام را قبول نمودند، از شیعیان امیرالمؤمنین(ع) به حساب میآمدند. من نمیدانم این چه سعادتی است که نصیب فارس گشته؟! از سلمان گرفته تا هرمزان و سایر موالیان، همگی از شیعیان بودند و یکی از جهات پیروزی مختار همین بود که بیشتر سپاه او را این جماعت تشکیل میدادند... احمد بن داود دینوری (متوفی در حدود 281 هجری) در کتاب اخبارالطوال گوید: مختار، ابراهیم بن مالک اشتر را به جنگ ابن زیاد روانه نمود و بیست هزار مرد جنگی برای او انتخاب کرد که بیشتر آن سپاه از فارسیان ساکن کوفه بودند. و نیز او نوشته که عمیر بن حباب و فرات بن سالم شبانه از سپاه ابن زیاد بیرون آمدند و چهار فرسخ راه را که فاصله میان دو لشکر بود، سواره آمدند و خود را به لشکر ابراهیم رساندند و دیدند که ابراهیم آتشها را روشن نموده و لشکریان خود را برای جنگ آماده میسازد. پس عمیر از پشت سر ابراهیم آمد و او را ناگهان در بغل گرفت. ابراهیم به او اهمیت نداد و خود را نباخت و تکان نخورد و از جای خود قدمی پس و پیش نگذاشت، فقط سر را کج کرد و گفت: کیستی؟ گفت: من عمیربن حباب هستم. ابراهیم گفت: بنشین، تا از کار خود فارغ شوم. پس عمیر و فرات کناری نشستند. عمیر به فرات گفت: آیا تاکنون چنین مرد شجاع و قویالقلبی دیده بودی؟ دیدی در آن موقع که ناگهان او را از پشت گرفتم، اصلاً وحشت نداشت و حرکت نکرد؟! فرات گفت: نظیر او را ندیدهام.
ابراهیم پس از فراغت از کارهای خود آمد و نزد آن دو نشست و گفت: برای چه به نزد من آمدید؟ عمیر گفت: من از آن وقت که وارد سپاه تو گشتهام، بسیار مهموم و مغموم شدهام، چون تمام سپاه به زبان عجم سخن میگویند و من تا وقتی که به تو رسیدم، یک کلمه عربی نشنیدم. تمام اینان که با تو هستند، عجم هستند و از آن طرف شجاعان اهل شام که حدود چهل هزار نفرند، به جنگ تو میآیند و با تو روبهرو میشوند. پس تو چگونه با این سپاه از عجم با آن جماعت از شجعان عرب جنگ خواهی نمود؟ ابراهیم گفت: من اگر به جز مورچگان یاور نداشته باشم، از جنگ با اهل شام خودداری نمیکنم، چه رسد به اینکه این جماعت با من هستند. این سپاه که تو میبینی، همه دشمنان اهل شام و از اولاد اساوره (جمع اسوار به معنای سپاه) و مرزبانان (رئیس) هستند.» (همان، صص625و626)
آیتالله شیخ عباس صفایی حایری(ره) در ادامه توضیح میدهد که عمیر با توجه به سابقه شکست ایرانیان در صدر اسلام تصور میکرد که سپاه ابراهیم که عموماً به زبان فارسی سخن میگفتند، از شجاعان عرب شکست خواهند خورد، درحالیکه شکست ایرانیان به خاطر پذیرش اسلام و عدم مقاومت جدی به خاطر ظلم شاهان ساسانی بوده است. همین ایرانیان پس از اسلام عمدتاً به واسطه فضایل حضرت علی(ع) بهویژه عدالت او تشیع را برگزیدند و به شهادت تاریخ پس از واقعه عاشورا گرایش بیشتر و محکمتری نسبت به اهل بیت پیامبر(ص) پیدا کردند و با اینکه تعدادشان نصف سپاه شام بود، آنان را شکست دادند و اشقیای کربلا را به خونخواهی امام شهید به هلاکت رساندند.
صفایی حایری با استناد به شواهد تاریخی ثابت میکند که کیسان ابوعمره یا همان کیان ایرانی عمربن سعد را که در حال فرار بود، اسیر کرد و سپس به هلاکت رساند. هرچند آثار جاهلیت همچنان باقی بود و عدهای از اعراب بدون توجه به مفاهیم قرآن و فرمایشات حضرت پیامبر(ص) همچنان خوی نژادپرستی را حفظ کرده بودند. تا جاییکه در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که عدهای از ایرانیان از تبعیضهای ناروای اعراب برخلاف سیره پیامبر اعظم(ص) به امیرالمؤمنین شکایت بردند و گفتوگوی آن حضرت با اعراب مبنی بر تن دادن به تساوی حقوق اجتماعی ثمری نداشت، به گونهای که حضرت علی(ع) غضبناک شدند و به ایرانیان توصیه کردند برای اینکه عزت پیدا کنید، به تجارت روی بیاورید و از رسول خدا(ص) نقل فرمودند که روزی ده قسمت است و نُه قسمت آن در تجارت است.» (همان، نقل به مضمون، ص634)
عاقبت ابراهیم ابن مالک اشتر
در مقاله گذشته به شخصیت شجاع اما مردد ابراهیم بن مالک اشتر آنگونه که در مختارنامه نیز بر آن تأکید شده است، اشاراتی داشتهام. مختارنامه به طور طبیعی با شهادت خودخواسته مختار به پایان رسید و دیگر سخن گفتن از آنچه بعدها برای ابراهیم پیش آمد، ضروری به نظر نمیرسید. اما دانستن عاقبت و سرنوشت او خالی از لطف و تأمل و عبرت نیست. این بخش را نیز از همان کتاب تاریخ سیدالشهداء(ع) برایتان نقل میکنم. صفایی حایری مینویسد:
«من از ابراهیم بن مالک اشتر خشنود نیستم. او اگرچه در اول امر به مختار کمکهای مهمی نمود، ولی پس از رسیدن به سلطنت بر بلاد جزیره، مثل آنکه به مختار وفادار نماند. او در موقع جنگ با مصعب به کمک مختار نشتافت و پس از مختار با مصعب رفاقت نمود. این مرد که مختار را در موقع جنگ با مصعب یاری ننمود، از بهترین یاوران مصعب در موقع جنگ با عبدالملک بود و سرانجام در راه سلطنت آل زبیر کشته شد. من بسیار در حیرتم که ابراهیم که پسر مالک اشتر بود، چگونه با مصعب همراه شد؟! مگر نمیدانست آل زبیر دشمنان اهل بیت هستند؟ آیا شیعه بودن پدر خود را فراموش نموده بود یا دشمن بودن آل زبیر را نمیدانست که جستوجو از شیعیان مینمودند و آنان را میکشتند؟ چگونه ابن زبیر اینقدر مورد احترام ابراهیم شد که ابراهیم جان خود را هم فدای او کرد. او که این اندازه به مصعب باوفا بود، چرا نسبت به مختار این اندازه بیوفا شد؟!»
عاقبت بنیامیه
مرحوم علامه سیدمحمد طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام که ابتدا برای مخاطبان و پژوهشگران آمریکایی و اروپایی نوشتهاند، مینویسد: «یزید به شهادت تاریخ هیچگونه شخصیت دینی نداشت. جوانی بود که حتی در زمان حیات پدر اعتنایی به اصول و قوانین اسلام نمیکرد و جز عیاشی و بیبندوباری و شهوترانی سرش نمیشد و در سه سال حکومت خود فجایعی راه انداخت که در تاریخ ظهور اسلام با آن همه فتنهها که گذشته بود، سابقه نداشت.
سال اول، حضرت حسینبن علی(ع) را که سبط پیغمبر اکرم(ص) بود، با فرزندان و خویشان و یارانش با فجیعترین وضعی کشت و زنان و کودکان و اهل بیت پیغمبر را به همراه سرهای بریده شهدا در شهرها گردانید و در سال دوم مدینه را قتلعام کرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز به لشکریان خود مباح ساخت و سال سوم کعبه مقدسه را خراب کرده و آتش زد.» (ص51)
یزید در سن 38 سالگی مرد. ماجرای مرگ او در تواریخ به شکلهای گوناگونی نقل شده است. در روایتی چنین آمده است:
یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد. ناگاه آهویی ظاهر شد. یزید به اصحابش گفت: خودم بهتنهایی در صید این آهو اقدام میکنم. کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر برد. نوکرانش هرچه در پی او گشتند، اثری نیافتند. یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب میکشید. مقداری آب به یزید داد، ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد. یزید گفت: اگر بدانی من کیستم، بیشتر من را احترام میکنی! آن اعرابی گفت: ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمؤمنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا تو قاتل حسینابن علی(ع) هستی. ای دشمن خدا و رسول خدا. اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت که بر سر یزید بزند. اما شمشیر بر سر اسب خورد. اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت میگرفت و یزید را بر زمین میکشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند. اثری از او نیافتند، تا اینکه به اسب او رسیدند. فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.
«دانشنامه امام حسین(ع) درباره قولهای مختلف علّت مرگ ناگهانی یزید مینویسد: در این زمینه قولها مختلف هستند، اما مورخان اتفاق نظر دارند که افراط در میگساری و بدمستی، موجب هلاکت او شد... همچنین گزارش شده که صورت او پس از مرگ همچون قیر سیاه شد و با ظاهری همچون باطنش به عالم آخرت منتقل شد.»
علامه طباطبایی(ره) در کتاب شیعه در اسلام در مورد عاقبت بنیامیه مینویسد: «پس از یزید، آلمروان از بنیامیه زمام حکومت اسلامی را به تفصیلی که در تواریخ ضبط شده، در دست گرفتند. حکومت این دسته یازده نفری که نزدیک به هفتاد سال ادامه داشت، روزگار تیره و شومی برای اسلام و مسلمین به وجود آورد که در جامعه اسلامی جز یک امپراتوری عربی استبدادی که نام خلافت اسلامی بر آن گذاشته شده بود، حکومت نمیکرد و در دوره حکومت اینان کار به جایی کشید که خلیفه وقت که جانشین پیغمبر اکرم(ص) و یگانه حامی دین شمرده میشد، بیمحابا تصمیم گرفت بالای خانه کعبه غرفهای بسازد تا در موسم حج در آنجا به خوشگذرانی بپردازد. خلیفه وقت قرآن کریم را آماج تیر قرار داد و در شعری که خطاب به قرآن انشا کرد، گفت: روز قیامت که پیش خدای خود حضور مییابی بگوی خلیفه مرا پاره کرد... امویین در دوران حکومت خود در اثر بیدادگری و بیبندوباری به اندازهای نفرت عمومی را جلب کرده بودند که پس از شکست قطعی و کشته شدن آخرین خلیفه اموی دو پسر وی با جمعی از خانواده خلافت از دارالخلافه گریختند و به هر جا روی آوردند، پناهشان ندادند. بالاخره پس از سرگردانیهای بسیار که در بیابانهای نوبه و حبشه و بجاوه کشیدند و بسیاری از ایشان از گرسنگی و تشنگی تلف شدند، به جنوب یمن درآمدند و به دریوزگی خرج راهی از مردم تحصیل کرده در زیّ حمالان عازم مکه شدند و آنجا در میان مردم ناپدید گردیدند.» (صص51و53)
در زمان حاکمیت عباسیان نیز آخرین آثار باقیمانده از یزید نیز محو شد. در کتاب انساب الأشراف نبش قبر یزید اینگونه روایت میشود: وقتی عبدالله ابن علی عباسی به رود ابوفُطرُس رسید، دستور داد که برای بنیامیه اعلام امان کنند. آنان همه در اطراف او گرد آمدند و سپاه خراسانی ـ حامی بنیعباس ـ با گرز به آنان یورش آورد و آنها را کشت. عبدالله هم جمعیتی از آنان و پیروانشان را به قتل رساند و دستور داد قبر یزیدبن معاویه را هم شکافتند و جز استخوانهای بند مفاصل پای او پیدا نکردند. از عبدالملک مروان نیز قطعههایی از سرش پیدا شد... و هرچه از گورها گرد آورده بودند، آتش زدند.»
آنچه از تواریخ برمیآید و مستندات آن را تأیید میکند، این است که هم مجازات قاتلان حضرت اباعبداللهالحسین(ع) و اصحاب و فرزندانشان به دست ایرانیان بوده است و هم انقراض سلسله بنیامیه که توسط ابومسلم خراسانی به وقوع پیوسته است. اما در زندگی ابومسلم خراسانی واقعهای وجود دارد که ضروری است در اینجا اشارهای به آن شود. در مقالات بعدی تحت عنوان ذهنیت و زاویه دید در سینمای عاشورایی به این موضوع به طور تفصیلی خواهیم پرداخت. علامه طباطبایی(ره) در این زمینه مینویسد: «در اواخر ثلث اول قرن دوم هجری به دنبال انقلابها و جنگهای خونینی که در اثر بیدادگری و بدرفتاریهای بنیامیه در همه جای کشورهای اسلامی ادامه داشت، دعوتی نیز به نام اهل بیت پیغمبر اکرم(ص) در ناحیه خراسان ایران پیدا شد. متصدی دعوت ابومسلم مروزی، سردار ایرانی، بود که به ضرر خلافت اموی قیام کرد و شروع به پیشرفت نمود تا دولت اموی را برانداخت. این نهضت و انقلاب اگرچه از تبلیغات عمیق شیعه سرچشمه میگرفت و کموبیش عنوان خونخواهی شهدای اهل بیت را داشت و حتی از مردم برای یک مرد پسندیده از اهل بیت (سربسته) بیعت میگرفتند، با این همه به دستور مستقیم یا اشاره پیشوایان شیعه نبود، به گواهی اینکه وقتی که ابومسلم بیعت خلافت را به امام ششم شیعه امامیه در مدینه عرضه داشت، وی جداً رد کرد و فرمود: تو از مردان من نیستی و زمان نیز زمان من نیست.» (صص53و54)
پس از واقعه عاشورا که اتمام حجت بزرگی برای دنیای اسلام بود، روش ائمه معصومین (صلواتالله علیهم اجمعین) متفاوت میشود و بر نقطه اصلی ضعف مسلمین یعنی عدم آگاهی عمیق از معارف اسلامی متمرکز میشود. هرچند اصول و موازین حاکم بر منش و مشی متفاوت حضرات ائمه معصومین (صلواتالله علیهم اجمعین) کاملاً یکسان است. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که در یک اثر هنری شیعی بیتوجهی به این اصول و موازین ـ که در مقالات بعدی توضیح داده خواهد شد ـ به انحرافی مضمونی و تماتیک منجر خواهد شد. به همین دلیل است که بنی عباس بر موج احساسات برخاسته از عاشورا سوار شدند و شیعه پس از سالها قیام و تلاش بدون توجه به این موازین و اصول فریب خورد و ثمرات نهضتش را دیگران بردند. کار در حاکمیت بنیعباس به جایی رسید که آنان حتی به تخریب قبور شهدای کربلا اقدام کردند. علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام مینویسد: «... ولی باز دیری نگذشت که دم برنده شمشیر به سوی شیعه برگشت و شیوه فراموششده گذشتگان به سراغشان آمد؛ خاصه در زمان متوکل عباسی (232ـ247ق) که مخصوصاً با علی و شیعیان وی دشمنی خاصی داشتند و هم به امر وی بود که مزار امام سوم شیعه امامیه را در کربلا با خاک یکسان کردند.» (ص56)
نکته پایانی این بخش را به ماجرایی در زندگی عبدالملک مروان اختصاص میدهم. در ادامه این مقالات یعنی بخش ابرروایت به حضور ابلیس از ابتدای خلقت تا پایان آن به مثابه ضدقهرمان خواهیم پرداخت و نکته اخیر یکی از مسائلی است که به آن بازخواهیم گشت. محمدجواد مولوینیا در کتاب تاریخ چهارده معصوم مینویسد: «تاریخنویسان از عبدالملک بن مروان به عنوان مردی زیرک، دوراندیش، دانشمند و باهوش یاد کردهاند. وی قبل از رسیدن به خلافت یکی از فقهای مدینه به شمار میرفت و به زهد و عبادت و تدیّن شهرت داشت و بیشتر وقت خود را در مسجد، به عبادت سپری میکرد، طوری که به او حَمامه المسجد، یعنی کبوتر مسجد میگفتند. نوشتهاند پس از مرگ پدرش مروان، هنگامی که خلافت به او رسید، سرگرم خواندن قرآن بود. با شنیدن این خبر قرآن را بست و گفت: اینک بین من و تو جدایی افتاد و دیگر با تو کاری ندارم! و بهراستی هم از قرآن فاصله گرفت و بر اثر مستیِ قدرت و غرور کارش به جایی رسید که در تاریخ، کارنامه بسیار زشت و تاریکی از خود بر جای گذاشت. او در مدت حکومت طولانی خود، آنچنان با ظلم و فساد و بیدادگری مأنوس گردید که روزی خود به این مسئله نزد سعید بین مسیّب اعتراف کرد و گفت: چنان شدهام که اگر کار نیکی انجام دهم، خوشحال نمیشوم و اگر کار بدی از من سر بزند، ناراحت نمیگردم! سعید بن مسیّب در جوابش گفت: مرگ دل تو کامل شده است.» (ص204)
هنگام خواندن این بخش از تاریخ به یاد مکبث افتادم.
عزت زیاد
سردبیر