در سه دهه اخیر، اسپایک لی یکی از مهمترین فیلمسازانی بوده که – تقریباً به طور مداوم – مباحثی در مقابله با معضل نژادپرستی را دستمایه آثار خود قرار داده است. **کوکلوس کلان سياهپوست** (با فیلمنامهای از چارلی واچل، دیوید رابینوویتز، کوین...
در سه دهه اخیر، اسپایک لی یکی از مهمترین فیلمسازانی بوده که – تقریباً به طور مداوم – مباحثی در مقابله با معضل نژادپرستی را دستمایه آثار خود قرار داده است. کوکلوس کلان سياهپوست (با فیلمنامهای از چارلی واچل، دیوید رابینوویتز، کوین ویلموت و خود اسپایک لی) تازهترین تلاش او در راستای نمایش خطرهای نژادپرستی است؛ آن هم با تأکید بر این نکته که نژادپرستی هنوز نمرده و با ظهور رئیسجمهوری چون دونالد ترامپ – که به نظر میرسد برخورد بسیار ملایمی با رفتارهای نژادپرستانه گروهی در آمریکا داشته – جان دوبارهای یافته است. در واقع تلاش لی و همکارانش این است که با محور قرار دادن داستانی واقعی از مبارزه با نژادپرستی در دهه 1970، آن را صرفاً برشی از تقابلی تاریخی قلمداد کند که نهتنها با جنگ داخلی آمریکا به نقطه پایان نزدیک نشده، بلکه در گذر زمان به خاطر اتفاقاتی – از نمایش فیلم مشهور تولد یک ملت (دیوید وارک گریفیث/ 1915) تا ظهور ترامپ – بارها اوج گرفته است. طبیعی است که درونمایه اصلی فیلم، زیر سؤال بردن تعصب نژادپرستانه است. اما به نظر میرسد که خود لی و همکاران فیلمنامهنویسش در کوکلوس کلان سياهپوست نیز دچار شکلی از نژادپرستی میشوند. این گزاره البته در شرایطی قابل تأمل است که بپذیریم نژادپرستی لزوماً به معنایی نیست که از فعالیتهای گروههایی چون کوکلوس کلان استنباط میشود.
کوامه انتونی آپیا 1 در مقاله مشهورش با عنوان «نژادپرستیها» 2(1990) سه نوع الگوی فکری نژادپرستانه را از یکدیگر متمایز میکند؛ تمایز نژادی، نژادپرستی عینی (بیرونی) و نژادپرستی ذهنی (درونی). تمایز نژادی یعنی اعتقاد به اینکه بعضی از ویژگیهای وراثتی باعث میشوند بتوانیم انسانها را به مجموعه کوچکی از نژادها تقسیم کنیم، بهطوریکه تمامی اعضای هر یک از این گروهها در برخی از خصوصیات با یکدیگر مشترکاند و این در حالی است که این ویژگیها را نمیتوان در گروههای دیگر پیدا کرد. به اعتقاد آپیا این شکل از در نظر گرفتن تمایز میان نژادها، هر چند مفهومی مشکوک است، اما لزوماً باوری خطرناک نیست: «تا زمانی که این تخصیصها بیغرض و منصفانه باشد، نژاد یک لبه تیز ولی بیخطر باقی خواهد ماند.» (به نقل از ملپس و ویک 1394: 220-221)
نژادپرستان بیرونی افرادی هستند که از نظر اخلاقی میان اعضای نژادهای متفاوت تمایزهایی اخلاقی قائل میشوند، چون اعتقاد دارند جوهر نژادی در ذات خود دربردارنده ویژگیهایی اخلاقی است. ادعاهای این گروه از نژادپرستان را میتوان به شکلی عینی و تجربی رد یا اثبات کرد. به عنوان مثال اگر باور این دسته از نژادپرستان این باشد که سیاهپوستان اساساً از ضریب هوشی پایینتری نسبت به سفیدپوستان برخوردارند، آزمایشی علمی جهت بررسی ضریب هوشی گروههای مختلف نژادی و ردّ گزاره ذکرشده، قاعدتاً باید منجر به خروج از نژادپرستی شود. (همان: 221)
نژادپرستی درونی یعنی این عقیده که «هر نژاد شأن اخلاقی متفاوتی دارد که فارغ از ویژگیهای اخلاقی واقع در جوهر نژادی آن است.» (همان: 221-222) تفاوت این شکل از نژادپرستی با نژادپرستی بیرونی در این است که عقاید نژادپرستان درونی را نمیتوان به شکلی تجربی رد یا تأیید کرد: «تقریباً به همان ترتیبی که بسیاری مردم بدیهی میدانند که خویشاوندان نَسَبی مستحق رفتاری ممتاز از دیگراناند، نژادپرستان درونی نیز میاندیشند که مردمانِ همنژاد آنان به طور طبیعی مستحق بذل توجه ویژهاند.» (همان: 222)
از این توصیف میتوان یک تفاوت دیگر را نیز میان نژادپرستی بیرونی و نژادپرستی درونی استنباط کرد. ادعای نژادپرستان بیرونی این است که نظریهشان بر پیشفرضهایی منطقی استوار است، درحالیکه نژادپرستی درونی، اساساً شکلی احساساتگرایانه از نژادپرستی به نظر میرسد: حمایت از یک نژاد به خاطر تعلق آنها به یک دسته خاص و نه به واسطه برتری منطقی آنها بر نژادهای دیگر.
تقریباً تمام فیلمهای مهمی که در سالهای اخیر با محوریت مخالفت با نژادپرستی ساخته شدهاند، به مقوله نژادپرستی بیرونی پرداختهاند. کوکلوس کلان سياهپوست هم از این قاعده مستثنا نیست. نژادپرستان سفیدپوست این فیلم، به این خاطر از نژاد سفید حمایت نمیکنند که این کار را وظیفه خود میدانند، بلکه عمیقاً اعتقاد دارند که سفیدپوستان، با معیارهایی عینی، برتر از سیاهپوستان هستند و گسترش حضور سیاهپوستان در جامعه را نمود سقوط ارزشهای زندگی آمریکایی میدانند. نکته اخیر را دکتر کنبرو باورگارد (الک بالدوین) در ابتدای فیلم مورد اشاره قرار میدهد (او یادآوری میکند که آنها سبک زندگی فوقالعادهای در آمریکا داشتند تا اینکه امثال مارتین لوترکینگ «حملهای حقوق بشری» را علیه ارزشهای مقدس سفیدپوستان آغاز کردند) و نمود عینی و ظاهراً تجربی تصور این برتری را هم دیوید دوک (توفر گریس) مستقیماً در نیمه دوم فیلم مطرح میکند. تأکید او بر این است که ویلیام شاکلی – که کسب جایزه نوبل، تأثیرگذاری در ساخت ترانزیستور و پیشگامی در عصر کامپیوتر در کارنامهاش دیده میشود – از طریق پژوهش در علم اصلاح نژاد ثابت کرده که در رگهای سفیدپوستان ژن برتر وجود دارد. میبینید که دوک سفیدپوستان را از سیاهپوستان برتر میداند، چون یک دانشمند مشهور بر این نکته تأکید کرده است.
به نظر میرسد که فیلم، در مقابل این نژادپرستی کور، دیدگاهی کموبیش متعادل را اتخاذ کرده است. پروتاگونیست ماجرا، ران استالورث (جان دیوید واشنگتن)، بدون کمک همکاران سفیدپوست خود – در رأس همه فیلیپ زیمرمن (آدام درایور) – قدرت مقابله با گروه کوکلوس کلان را ندارد و در انتها هم همه پلیسهای منصف برای بازداشت و اخراج پلیس نژادپرست با پروتاگونیست متحد میشوند. پس از پایان ماجرا، نیروهای مثبت پلیس، با آغوش باز از ران استقبال میکنند و اگر مشکلی هم وجود دارد، به نهادهایی بالاتر بازمیگردد که قصد دارند جلوی آگاهی مردم را از فجایع رخداده بگیرند. بنابراین، راهحل لی و همکاران او در نگارش فیلمنامه کوکلوس کلان سياهپوست، اتحاد میان سفیدپوستان منطقی و سیاهپوستان است. بااینحال، بخشهایی از فیلمنامه به معضل نژادپرستی درونی مبتلاست. این نژادپرستی را، بهخصوص در مقایسه میان کوکلوس کلانها و گروه مبارز سیاهپوستی مشاهده میکنیم.
وقتی ران مأمور میشود به درون سازوکار گروه مبارز سیاهپوستی نفوذ کند، رئیس ران با او از سیاهپوست تندرویی به نام استوکلی کارمایکل صحبت میکند که پیش از این از اعضای مهم گروه مشهور بلک پنتر بوده است. در قسمتهایی از فیلم به نظر میرسد که این عملیاتِ ران قرار است شکل موازی نفوذ ران درون گروه کوکلوس کلان باشد. این، نکتهای است که خود فیلم در لحظاتی بر آن تأکید میکند. به عنوان مثال، جایی از فیلم، فریاد قدرتطلبانه «قدرت سفید» از سوی کوکلوس کلانهای سرمست از دیدن فیلم تولد یک ملت، قطع میشود به گردهمایی سیاهپوستان آسیبدیده از ظلم سفیدپوستان که فریاد «قدرت سیاه» را سر میدهند. در ظاهر، هر دو شعار یک مسیر را طی میکنند؛ جداسازی نژادی و تأکید بر قدرتخواهی یک نژاد در مقابل نژاد دیگر. نمایش موازی دو جلسهای که به این دو شعار ختم میشوند، این فکر را تقویت میکند (حتی با این وجود که سفیدپوستان بیدلیل از قدرت خود سرمستاند و سیاهپوستان ظلمهایی را یادآوری میکنند که در طول دههها به آنها روا داشته شده است). اما طبیعی است که لی و دیگر فیلمنامهنویسان، بر تفاوتهای فکری دو گروه تأکید کنند؛ یکی ناشی از برتریجویی و قدرتطلبی کور و بیدلیل است و دیگری، تلاشی برای احقاق حقوق ازدسترفته یک نژاد جهت جلوگیری از ظلمهای بیشترِ سفیدپوستان.
بااینحال، ضعف اساسی کوکلوس کلان سياهپوست در این است که فیلمنامهنویسان، در بسیاری از موارد، مخالفت با گروه کوکلوس کلان و حمایت از سیاهپوستان مبارز را یا به شکلی غیردراماتیک (جوری که انگار از کینهای شخصی ناشی شده و نه یک تفکر مترقی ضد نژادپرستی) به نمایش میگذارند، یا با ایدههایی سست. به عنوان مثال، در ابتدای فیلم چند بار بر تپقهای کنبرو باورگارد هنگام سخنان نژادپرستانه تأکید میشود. اگر کوکلوس کلان سياهپوست را فیلمی ایدئولوژیک علیه نژادپرستی بدانیم (که با توجه به ایدههای موجود در ابتدا و انتهای فیلم جهت تأکید بر معضل نژادپرستی به عنوان بحثی تاریخی و فراتر از پیرنگ اصلی فیلم، به نظر میرسد هدف سازندگان فیلم هم چنین بوده)، چنین ایدههایی، فیلم را از جدیت میاندازند. در واقع فیلمنامهنویسان فیلم با طرح این ایده، دچار مغالطه میشوند؛ تپق زدن یک نفر هنگام صحبت، ربطی به درست یا غلط بودن سخنان او ندارد. لی و همکارانش، با این ایده، نه درستی سخن ایرادشده، که – در بهترین حالت – صلاحیت گوینده سؤال را زیر سؤال میبرند.
این شکل از نمایش بلاهت ذاتی اعضای کوکلوس کلان، در طول فیلم بارها به چشم میخورد. زمانی که بحث نفوذ در میان نژادپرستان جدی میشود، یک سؤال بدیهی در همان بدو امر مطرح میشود؛ اینکه ران و فیلیپ چگونه قرار است به دو شکل مختلف به نفوذ در آن گروه کمک کنند، بدون اینکه اعضای گروه متوجه این نکته شوند که در واقع با دو نفر متفاوت طرفاند. طبیعتاً ران – به علت سیاهپوست بودن – نمیتواند در جلسات کوکلوس کلان حاضر شود. اما مسئولیت مدیریت تماسهای تلفنی بر عهده اوست. اولین فکری که به ذهن آن دو میرسد، این است که سعی در تقلید صدا جهت نزدیکی صدایشان به همدیگر داشته باشند. اما عملاً در این کار ناموفق میمانند. صدای آنها در طول فیلم هیچ تغییری نمیکند و در اولین دیدار حضوری فیلیپ با اعضای کوکلوس کلان، صدای او باعث ایجاد تردید میشود. اما، در عین ناباوری، در ادامه فیلم هیچ اشاره دیگری به تفاوت آشکار صدای ران و فیلیپ نمیشود. این میزان از بلاهت یا حواسپرتی، برای گروه مخوفی که سالها با شیوههایی پیچیده به کار خود ادامه دادهاند، باورپذیر نیست. اما اسپایک لی و همکارانش حتی به این هم اکتفا نمیکنند. اوج تلاش لی برای شیرفهم کردن تماشاگر، جایی است که دیوید دوک در یکی از تماسهای تلفنیاش با ران، به این اشاره میکند که حتی از پشت تلفن هم میتواند متوجه سفیدپوست یا سیاهپوست بودن طرف مقابل شود. وقتی او از خود ران حرف میزند، نفس در سینه ران حبس میشود، اما دوک در ادامه به این اشاره میکند که واضح است که ران یک سفیدپوست است و حتی در جزئیات هم شیوه تشخیص یک سیاهپوست از سفیدپوست پشت تلفن را توضیح میدهد! باز هم، مثل موردی که پیش از این ذکر شد و البته به شکلی مستقیمتر از آن، فیلمنامهنویسان فیلم عملاً به جای نقد ریشهای یک تفکر خطرناک، رو به تمسخر یک فرد میآورند که تأثیری سطحپایینتر و کوتاهمدتتر از نقد عمیق تفکر بر جای میگذارد. تلاش اسپایک لی برای شیرفهم کردن تماشاگر به قدری است که، به قول جیمز براردینلی، یک انسان نابینا هم میتواند بفهمد هدف لی چیست!
دیگر نکته عجیب این است که اعضای کوکلوس کلان هرگز به فیلیپ شک نمیکنند. به سکانسی دقت کنید که فلیکس (یاسپر پاکونن) – که هنوز بهشدت به فیلیپ مشکوک است – میخواهد آزمایشی از او به عمل بیاورد که هویت یهودی او را فاش خواهد ساخت. ران که از طریق شنود متوجه وخامت موقعیت شده، با ایجاد مزاحمت برای اعضای گروه، به فیلیپ فرصت میدهد تا فکری به حال خود بکند. فلیکس با هفتتیر در پی شلیک به ران است که فیلیپ در آخرین لحظه روی دست او میزند، هفتتیر را میگیرد و به سمت ران شلیک میکند (شلیکهایی که طبیعتاً قرار نیست به ثمر بنشینند و نمینشینند). اما نکته عجیب این است که ظاهراً پس از این قضیه ماجرا حل و حتی فیلیپ طلبکار هم میشود. یعنی کسی به این شک نکرد که چرا فیلیپ باید در آخرین لحظه پیش از شلیک روی دست فلیکس بزند تا خودش شلیکهایی را انجام دهد که هیچکدام به نتیجه نمیرسند؟
برخی از ایدههای دراماتیک جهت ایجاد تفاوت میان دو قطب متخاصم هم، به خاطر پرداخت دمدستی و کمتوجهی، ناقص به نظر میرسند. به عنوان مثال، یکی از تمهیداتی که لی برای ایجاد تفاوت حسی در تماشاگر هنگام مقایسه سیاهپوستان و نژادپرستانِ سفیدپوست در نظر گرفته، ایجاد رابطهای عاطفی میان ران و یکی از اعضای مهم گروه مبارز سیاهپوستی به نام پاتریس (لورا هریر) است. اگر ران هنگام تماس با کوکلوس کلانها عملاً در محاصره دشمنان خود است، اینجا با دختر محبوب خود گپ میزند. جدا از نزدیکی برخی شعارها و رفتارهای طرفین (نمایش متوالی فریاد «قدرت سفید» و «قدرت سیاه» در دو سوی ماجرا را به یاد بیاورید)، در لحظاتی به نظر میرسد پاتریس هم به اندازه کوکلوس کلانها تکبُعدی میاندیشد (پاتریس حتی در اواخر فیلم هم با اینکه ران عضو نیروی پلیسی است که در طول زمان به سیاهپوستها ظلم کرده، مشکل دارد و ظاهراً بهسختی میتواند او را بهعنوان یک «فرد» بپذیرد)، اما فیلم او را کماکان در جبهه مثبت ماجرا قرار میدهد و این در حالی است که وقتی رابطه آنها در فیلم پخته نشده و تماشاگر نتوانسته عمق رابطه آنها را حس کند، کنش جاری در نقطه اوج فیلم برای نجات جان پاتریس از سوی ران هم چندان تأثیرگذار نخواهد بود.
گفتیم که فیلمنامهنویسان کوکلوس کلان سياهپوست، خواسته یا ناخواسته، در لحظاتی به نزدیکیهایی میان دو گروه متخاصم – علیرغم ریشههای متفاوت شکلگیری این عقاید – اشاره میکنند (واقعاً شعار «قدرت سیاه» در ماهیت خود چقدر با شعار «قدرت سفید» تفاوت دارد؟) و بااینحال کماکان سعی در آشکار نشان دادن تمایز میان دو گروه دارند. اینجاست که فیلمنامهنویسان این فیلم دچار همان شکلی از نژادپرستی درونی میشوند که پیش از این ذکر شد. آنها برای ردّ تفکر خطرناک نژادپرستان، غالباً یا به مسائلی فرامتنی تکیه میکنند – و این، فیلم را بیشتر به یک بیانیه یا مقاله نزدیک میکند تا یک اثر دراماتیک – یا به تمسخر سفیدپوستان نژادپرست میپردازند – که این، فیلم را از یک اثر جدی دور کرده، تأثیرش را در حد «خنک کردنِ دل» تقلیل و فرصت واداشتن تماشاگر به یک تأمل جدی و طولانی در مورد مفهوم و پلیدیهای نژادپرستی را از دست میدهد. از آن سو، وجود برخی شباهتها در طرف مقابل، ظاهراً از دید فیلمنامهنویسان چندان جدی نیست و خللی در «جدی» و «مثبت» بودن آنها ایجاد نمیکند. بنابراین به نظر میرسد سیاهپوستانی که طالب «قدرت سیاه» هستند، به خاطر رنگ پوستشان از مصونیتی نزد فیلمساز برخوردارند که سفیدپوستانی با اعتقاد به لزوم «قدرت سفید» از آن بیبهرهاند و این یعنی نژادپرستی درونی در فیلمی علیه نژادپرستی بیرونی.
جایی از فیلم، سکانسهایی از فیلم تولد یک ملت برای اعضای کوکلوس کلان پخش و مایه شعف و هیجان آنها میشود. در بخشهای از سکانسهای به نمایش درآمده، بر سادگی سیاهپوستان تأکید میشود که بهراحتی فریب شوخیهای سفیدپوستان را میخورند. (به عنوان مثال جایی که کودکان سفیدپوست کودکان سیاهپوست را «دست میاندازند».) نمایش این لحظات باعث سرخوشی نژادپرستانِ کوکلوس کلان سياهپوست میشود. اما واقعیت این است که برخی از تمهیدهای روایی و شخصیتپردازانه اسپایک لی و همکارانش در کوکلوس کلان سياهپوست سادهانگارانهتر و سطحپایینتر از تولد یک ملت است!
1. Kwame Anthony Appiah
منبع:
درآمدی بر نظریه انتقادی (1394)، ویراسته سایمن ملپس و پاول وِیک، ترجمه گلناز سرکارفرشی، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، تهران