فیلمهای دیمین شزل اجراهای تک نفره آدمهای پرتلاشی است که تصمیمشان را گرفتهاند به جنگ تمام چیزهایی بروند که در برابرِ رویایشان قرار میگیرند. شزل صدای تازه ناخودآگاه هالیوود و آمریکایی بودن است. صدایی که سالهاست خاموش شده. با این تفاوت که...
فیلمهای دیمین شزل اجراهای تک نفره آدمهای پرتلاشی است که تصمیمشان را گرفتهاند به جنگ تمام چیزهایی بروند که در برابرِ رویایشان قرار میگیرند. شزل صدای تازه ناخودآگاه هالیوود و آمریکایی بودن است. صدایی که سالهاست خاموش شده. با این تفاوت که فیلمهایش نسخههایی وارونه از هالیوود کلاسیک ارائه میدهند. در ویپلش از موسیقی وسیلهای برای ایجاد هراس میسازد. لالا لند را بر اساس حالوهوای موزیکالهای دهه ۵۰ بنا میکند، اما به جای نمایش سرخوشیهایِ کنترلناپذیر، عاشقانهای غمگین را پرورش میدهد و در آخرین فیلمش، نخستین انسان
\*\*\*
تقابل: فیلمهای دیمین شزل بر تقابلهای فکرشده استوارند. در ویپلش اندرو نیمن (با بازی مایلز تلر) نوازنده درامری است که در تقابل با استاد خود ترنس فلچر (با بازی جی. کی. سیمونز) میکوشد بهترین اجرای خود را ارائه دهد. در لالا لند میا (با بازیِ اما استون) و سباستین (با بازیِ رایان گاسلینگ) رابطهای را آغاز میکنند، اما در حفظ آن به بنبست میرسند و درمییابند در تقابل با هم به مانعی برای پیشرفت هم تبدیل میشوند. اما تقابل اصلی در نخستین انسان نشان میدهد میتوان به شکل دیگری به این تقابلها نگریست. در نخستین انسان، نیل آرمسترانگ (با بازیِ رایان گاسلینگ) برای فتح آسمانی که بالای سرش قرار دارد و قدم گذاشتن بر ماه، عملاً روی زندگیاش قمار میکند. از این منظر حتی میتوان به ویپلش و لالا لند نگاهی دوباره داشت و در ویپلش استعدادِ اندرو و در لالا لند زمان جاری بین دو شخصیت اصلی را عناصر اصلی این تقابل دانست. به این ترتیب، شزل با حفظ دنیایِ داستانیِ سادهاش، ابعاد تقابل میان شخصیتهای داستانش را از درونیات یک انسان به ویژگیهای یک کهکشان ارتقا داده است. در شکل اجرایی این تقابل را میتوان در رویارویی سکوت و موسیقی در فیلمها جستوجو کرد. شخصیتهای اصلی آثار شزل بخش زیادی از فیلم را در سکوت و در حال تمرین کاری میگذرانند که رویای بالندگی در آن را در سر پروراندهاند. در مقابل اما موسیقی فیلم این سکوت را در هم میشکند تا نشان دهد از درون دنیای ذهنیِ این آدمهای قدرتمند، ساکت و نگران چه نوای دلانگیزی به گوش میرسد. این رویکرد به شزل کمک میکند داستان خود را با لحنی محزون پیش ببرد و دستاورد کلی قهرمانش را همچون پاداشِ صبر، گذشت یا فداکاریاش جلوه دهد.
الگوی روایی: ویپلش به شکلی خطی اما با پرشهای زمانی روایت میشود. همان ابتدا با اندرو و فلچر آشنا میشویم و بعد از آن داستان به غیر از گریزهایی که به رابطه اندرو، پدرش (با بازیِ پل رایزر) و نیکول (با بازیِ ملیسا بنویست) میزند، عملاً بر مجادله بینِ اندرو و فلچر متمرکز است. به همین دلیل فیلم در لحظهای که این مجادله پایان میپذیرد، به پایان میرسد و به رابطه اندرو با پدرش و نیکول بازنمیگردد. در لالا لند نیز از همین الگوی روایی استفاده شده، با این تفاوت که اینبار شزل همه چیز را در قالب پنج فصل دستهبندی کرده؛ زمستان، بهار، تابستان، پاییز و زمستانِ پنج سال بعد. به این ترتیب، فلاشبکهای ذهنی و حاشیهرویهای موسیقایی فیلم شکلی منظم به خود گرفتهاند. در قالب این فصلبندی، شزل این امکان را مییابد که با وجود زرقوبرق صحنهها و ترانهها بیننده را نسبت به چرایی به هم خوردنِ رابطه میا و سباستین هشیار نگه دارد تا تقابل مرکزی فیلم آسیبی نبیند. در انتها نیز همچون ویپلش، فیلم با لبخند رضایت میا و سباستین به هم و آرام گرفتن تنشی که بینشان جریان داشت، به پایان میرسد. نخستین انسان به دلیل زندگینامهای بودنِ فیلم به شکل خطی روایت میشود، شزل با دادن ارجاعات تاریخی که روی تصویر نمایش داده میشوند، بهسادگی روند پیشرفت پروژه سفر به ماه و غرق شدنِ آرمسترانگ در این پروژه را پیش میبرد تا با وجود پرشهای زمانیِ ناگهانی مثل ویپلش، فیلم از رابطه میان شخصیت اصلی و تقابلش منحرف نشود. فیلم هم با آرام گرفتن آرمسترانگ و بازگشتش به زندگی خانوادگی پایان میپذیرد. به این ترتیب، با اینکه فیلمهای شزل احساسِ دیدن یک فیلم با روایتی مدرن (در مورد لالا لند حتی پست مدرن) را در بیننده برمیانگیزند، اما از سادگی خوشایندی برخوردارند که هم آنها را به فیلمهایی بهیادماندنی تبدیل میکند و هم در دیدارهای مجددتر و تازه باقی میمانند.
قهرمان: دلیل دیگر تر و تازگی فیلمها انتخاب قهرمانهایِ همدلیبرانگیز از جانب شزل است. انسانهایی معمولی که روش زندگیشان از آنها قهرمان میسازد. شزل فیلمهایش را با معرفی شخصیت عملگرای سرسختی آغاز میکند. کسی که حاضر است برای رسیدن به هدفش تا انتهای خط برود. اندرو از دستهای خونی و متلاشی شدن روانش اِبایی ندارد. میا و سباستین حاضر نیستند تن به هر کاری بدهند تا در حرفه خود باقی بمانند و آرمسترانگ برای قدم گذاشتن بر ماه جانش را کف دستش گرفته است. آنها چاره کار را در تلاش خستگیناپذیر برای رسیدن به رویای خود میدانند. در این راه همواره آنتاگونیست ناپیدایی باعث ایجاد فشاری مضاعف بر آنها میگردد. ظاهر امر اینگونه است که در ویپلش، آنتاگونیست کسی نیست جز فلچر که سر راه موفقیت اندرو ایستاده و صحنه اجرای موسیقی را با مطب روانپزشک اشتباه گرفته، اما درست این است که آنتاگونیست واقعی استعداد نهفته اما متجلینشده خود اندروست. این استعداد اندروست که مانع از رسیدن او به یک زندگی عادی و معمولی مثل پدرش میشود. در سکانس پایانی وقتی آغوش پدر برای پناه دادن به او باز میشود، این هیولا از نهاد اندرو بیرون میآید تا هرجور شده، مانع از افتادن اندرو در مسیری شود که روزگاری والدینش سپری کردهاند. در لالا لند هر یک از شخصیتهای اصلی میتوانند آنتاگونیست دیگری باشند، اما حقیقت این است که آنتاگونیست حقیقی زمان جاری میان آنهاست. اینکه زندگی در گذر است و برای پیشرفت و رسیدن به رویاها میبایست تصمیمهای مهمی گرفت و بعضی وقتها چارهای نیست جز پا گذاشتن بر دل. فلاشبکِ ذهنیِ میا و سباستین در پایان فیلم بهخوبی نشان میدهد در زمان موازی دیگری آنها میتوانند زوج بینظیری برای هم باشند، اما در کنار هم بودنشان الزامی برای تحقق رویاهایشان در پی نخواهد داشت. آنها همین یک بار را زندگی میکنند و زمان جاری در این زندگی دشمن حقیقیِ عشق میان آنهاست. چنانکه پیداست، آنتاگونیست در این دو فیلم همانطور که آنها را اسیرِ ماهیت فرسایشی خود میکند، عامل اصلی در بالندگی شخصیتهاست. این مسئله در نخستین انسان نمودِ بارزی دارد. آرمسترانگ رویای کشف آسمان را در سر دارد، اما این رویا در تقابل آشکار با زندگی شخصیاش قرار گرفته. بااینحال آرمسترانگ هم مثلِ اندروی ویپلش، وقتی شکست میخورد و دخترش را از دست میدهد، به جای اینکه بیخیال پرواز شود و به زندگی کارمندیاش قناعت کند، مصممتر میشود و تلاشش را دوچندان میکند. در انتها، فرود آمدن در ماه به آرمسترانگ کمک میکند هم با غمِ فقدان دخترش کنار بیاید و هم به رویای خود برسد. به بیان دیگر مبارزه با آنتاگونیست (مشکلات فتح آسمانها)، تبدیل به عامل انگیزانندهای میشود که آرمسترانگ بعد از مرگ دخترش به زندگی ادامه دهد و تفوق بر آن، هم او را به زندگی خانوادگیاش بازمیگرداند و هم در تاریخ جاودانهاش میکند. روش شزل برای به تصویر درآوردن این مبارزه درونی، تمرکز بر رفتار، اندام و حتی ذهنیات شخصیتهای اصلی از طریق ارجحیت دادن حضور انسان به محیطی است که در آن زیست میکند، یا تواناییاش را در آنجا به اجرا درمیآورد. حضور اندرو روی صحنه برای شزل چنان اقناعکننده است که تنها زمانی به جایی غیر از جایی که او نشسته نگاه میکنیم که نمای نقطه نظرِ اندرو تغییر کند. در لالا لند در زمانهایی که میا برای تست بازیگری میرود، یا سباستین در حال نواختن پیانوست، گویی آنها مرکز جهاناند و حالا در نخستین انسان بخش اعظم لحظاتی که در فضاپیما هستیم، به جای دیدنِ فضای پیرامونی که در این مدل فیلمها به دیدنش عادت داریم، مشغول تماشای چهره آرمسترانگ و همراهانش در فضاپیما هستیم.
لحظات اتصال
شزل در مقام فیلمنامهنویس همواره کوشیده تقابل میان شخصیت اصلی و آنتاگونیست را در یک صحنه مرکزی به تصویر بکشد. در این صحنه شخصیت اصلی و آنتاگونیست مثل دو آهنربا که همانطور که یکدیگر را جذب میکنند قادر به دفع یکدیگر نیز هستند، روبهروی هم قرار میگیرند و قهرمان داستان شکست سختی از آنتاگونیست میخورد. این لحظات اتصال و فروریختن همزمان را میتوان سنجه خوبی برای پایمردی شخصیتها در نظر گرفت. گویی شزل قهرمانانش را با سختترین آزمون محک میزند. در ویپلش صحنه جا ماندنِ چوبهای اندرو و سپس درگیری با فلچر آخرین دستوپا زدنهای اندرو برای تبدیل شدن به درامر اصلی گروه است که با بیانضباطی و تصادف از بین میرود. اما او نه حاضر است از فلچر شکایت کند و نه وقتی فلچر دوباره از او دعوت به کار میکند، تردیدی به دل راه میدهد. در لا لا لند صحنه شامِ دو نفره در ابتدا عاشقانه به نظر میرسد، اما وقتی مسئله زمان و زمانبندیِ در کنار هم بودن آنها پیش کشیده میشود، همه چیز رنگ میبازد و فضا دچار چنان التهابی میشود که بیننده مطمئن شود رابطه آنها از دست رفته است. در نخستین انسان صحنه اتصال میان دو بخش فضاپیما این دافعه و جاذبه همزمان را به شکلی تصویری به بیننده ارائه میدهد؛ اتصال میان دو بخش فضاپیما موفقیت بزرگی است و گام بلندی در جهت رام کردن ماهیت سرکش فضا به حساب میآید، اما لحظاتی بعد باز هم آسمان ورِ ناشناختهاش را مینمایاند و مأموریت بهکلی شکست میخورد. محرک اصلی شخصیتها از اینجا به بعد ترس است؛ ترسی که پنهان نگه داشته میشود تا به چشم دیگران نیاید. برای همین است که آرمسترانگ حتی میترسد پیش از رفتن به سفرِ نامعلومش به ماه، از بچههایش خداحافظی کند. بااینحال چالش اصلی شخصیتها در آثار شزل را میتوان آموختنِ چگونگیِ برقراری تعادل میان عملگرایی و رویاپردازی دانست. گویی شزل در حال تعریف کردن داستان آدمهایی است که از طریق رویارویی با مشقتهای زیستن میآموزند چگونه میان واقعیتهای زندگی و رویاهایشان تعادلی منطقی برقرار کنند. در طول داستان گاهی واقعیت پیروز است و گاه رویا؛ اما تحول نهایی شخصیت اصلی زمانی رخ میدهد که او بتواند تعادل میان این دو دنیا را برقرار کند.
تصمیمِ گرفتهشده: فیلمهای شزل به شکل جسورانهای از میانههای قصه شروع میشوند و با حوصله و ظرافت داستان خود را برای بیننده جا میاندازند. ما به عنوان بیننده از جایی وارد داستان میشویم که قهرمان تصمیم مهم خودش در زندگی را گرفته و حالا آماده اولین رویارویی با موانع است. در ویپلش اندرو تصمیم گرفته درامرِ بزرگی شود و برای همین به دبیرستان شیفر آمده که فکر میکند بهترین هنرستان موسیقی در آمریکاست. شزل ابتدا نشانمان نمیدهد علت این انتخاب چیست، اما رفته رفته میفهمیم انگیزه اصلیِ اندرو ثابت کردن خود به پدرش به عنوان یک انسان قوی و موفق است. ویپلش با برخورد اندرو و فلچر آغاز میشود و بخش زیادی از زمان خود را صرف نمایش نواختن ساز میکند. اما به نیمهها نرسیده و با کمترین امکانات، داستان خود را در ذهن بینندهاش گسترش میدهد. در لالا لند هم میا و سباستین پیش از شروع فیلم تصمیم گرفتهاند بازیگر و جازیست بزرگی شوند، اما خبر ندارند مهمترین اتفاق زندگیشان و در عین حال بزرگترین مانع رسیدن به آرزوهایشان، برخورد با یکدیگر است. نخستین انسان با صحنه اشتباه آرمسترانگ در کنترل هواپیما آغاز میشود. او سالها پیش تصمیمش را برای فتح آسمانها گرفته و حالا در میانههای راه با مانع حواسپرتی مواجه میشود، اما باز هم چیزی نمیگذرد که میفهمیم دنیای رویایی که آرمسترانگ برای خودش ساخته، به جای آنکه از طرف پیچیدگیهای پرواز در آسمان تهدید شود، از طرف یاد دختر کوچکش تهدید میشود.
\*\*\*
تجربه داستانی و شخصیتپردازیِ دیمین شزل را میتوان در سودای شخصیتهایی جستوجو کرد که میدانند میتوانند آدم دیگری باشند. یک موزیسین توانا به جای یک درامر معمولی. یک استعدادیاب به جای یک معلم ساده. یک بازیگر مطرح به جایِ یک هنرپیشه درجه دو. یک جازیست افسانهای به جای نوازندهای که مدام خودش را تکرار میکند، و در انتها یک فضانورد؛ نخستین انسانی که پا بر ماه میگذارد به جای یک خلبان پروازهای آزمایشیِ ارتش. گویی فیلمهای شزل سفرهایی آموزشی برای تربیت این آدمهاست. شزل آنها را از کنج خلوتشان به زیر نور صحنه میآورد تا نشانمان دهد موفقیت هر انسانی پیدا کردن دوباره مسیر در فرایند تمامنشدنیِ از دست دادن و دوباره به دست آوردن است. حالا دیگر فرقی نمیکند شزل تا چه میزان به اصول کلاسیک روایت داستان و شخصیتپردازی هالیوودی پایبند است. چون وقتی فیلمهایش را میبینیم، احساس میکنیم او هم در کنار شخصیتهایش ایستاده تا بیرحمانه در گوش آنها فریاد بزند: برای جهشهای بزرگ باید با گامهای کوچک شروع کنی. آنچه هستی، نیروی زیانآورِ آینده توست. باید تقاص رسیدن به موقعیت تازه را با از دست دادن چیزهای ارزشمند زندگیات پرداخت کنی.