رابطه خانوادگی بهویژه رابطه پدر و پسر از قدیمیترین کهنالگوها به شمار میآید. پدر و پسر در اساطیر تمام تمدنهای باستان جایگاه ممتازی دارند. زئوس و کرونوس نمونهای اسطورهای در یونان باستان به شمار میروند. علاوه بر نقش پدر و پسر در...
رابطه خانوادگی بهویژه رابطه پدر و پسر از قدیمیترین کهنالگوها به شمار میآید. پدر و پسر در اساطیر تمام تمدنهای باستان جایگاه ممتازی دارند. زئوس و کرونوس نمونهای اسطورهای در یونان باستان به شمار میروند. علاوه بر نقش پدر و پسر در اساطیر، در حماسه و تراژدی نیز این ارتباط خونی حائز اهمیت است. رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی، اودیپ و لایوس در تراژدی اودیپ شهریار از مشهورترین پدران و پسران حماسه و تراژدی به شمار میآیند. سینماگران و نویسندگان عصر حاضر نیز به این رابطه توجه ویژهای داشتهاند و آثار زیادی را خلق کردهاند که به عنوان مثال میتوان به
فیلم دلهدزدها درباره خانوادهای شامل زن و شوهر (اوسامو و نوبویو)، دختر جوانی (آکی)، پسربچه (شوتا) و مادربزرگ است و از آن دسته آثاری است که پدر و پسری غیرمتعارف به تصویر کشیده است. رابطه پدر و پسر در فیلم دلهدزدها یک تفاوت عمیق با پدران و پسران دیگر دارد؛ آنها نسبت خونی ندارند، ولی تلاش میکنند پدر و پسری واقعی باشند. در واقع افراد خانواده انتخاب کردهاند که کنار هم زندگی کنند، نه اینکه انتخاب شده باشند. پدر و پسر در این فیلم پدر و پسر واقعی نیستند، اما پدر تلاش میکند همچون یک پدر خونی باشد. در واقع شکلگیری این خانواده به واسطه یک انتخاب متافیزیکی نیست، بلکه بر عهده خود آدمهاست. فیلم دلهدزدها قصه آدمهایی است که کنار هم قرار گرفتهاند و از نظر اقتصادی در شرایط سختی به سر میبرند. اوسامو و نوبویو برای گذران زندگی، علاوه بر کارگری دزدی میکنند. اوسامو به شوتا دزدی یاد میدهد و شوتا نیز تلاش میکند دزدی کردن را به دختربچهای به نام یوری (که اسم واقعیاش جوری است و بهتازگی به خانه آنها آمده است) بیاموزد. دلهدزدها قصه آدمهایی است که ارتباط، عواطف و سرنوشتشان را خودشان انتخاب کردهاند، اما واقعیت این است که جبر بزرگتری وجود دارد که زندگی آنها را رهبری میکند و آنها فقط در ظاهر امر، انتخابی آزادانه دارند. مسئله انتخاب در شخصیتپردازی دلهدزدها دو دلیل مهم دارد؛ نخست اینکه در فیلمنامه این شخصیت است که هدفش را انتخاب میکند و تصمیم او همه داستان را تحتالشعاع قرار میدهد. شخصیت در یک فیلمنامه با کنش و عملش شناخته میشود و هر کنشی نتیجه یک تصمیم و هر تصمیم حاصل یک انتخاب است. تمام آدمهای فیلم شخصیتی منحصربهفرد و متفاوت از هم دارند. هر کدام از آنها با انتخابهای خود، هویتشان را ساختهاند. شوتا به عنوان پسر خانواده برخلاف بقیه دست به انتخابی جدید و متضاد با جریان اصلی خانواده میزند. به تعبیر ژان پل سارتر، بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود میسازد، و این خودسازی نتیجه انتخابهای اوست. نکته دوم اینکه مفهوم انتخاب در این فیلم، اصلیترین مؤلفه پیرنگ و داستان این فیلمنامه است.
اوسامو/ نوبویو/ مادربزرگ
جایگاه انتخاب در دین و فلسفه، بهویژه فلسفههای مدرن، از اهمیت زیادی برخوردار است. فیلسوفان اگزیستانسیالیسم از کییر کگور تا سارتر به طور مستقیم به این مفهوم پرداختهاند. علاوه بر فلاسفه نویسندگانی مانند ساموئل بکت یا سینماگری همچون استنلی کوبریک بدان توجه داشتهاند. انسان و سرنوشتش در اختیار چه کسی است؟ انتخاب و قدرت الهی چه اندازهای در سرنوشت انسان دخالت دارد؟ آیا انسان لوح سفیدی است که تجربهورزی او را میسازد، یا صاحب فطرت است؟ سرنوشتش را خودش میسازد، یا از پیش برای او نوشتهاند؟ در حقیقت انسان به وسیله انتخابهایش شخصیتش شکل میگیرد و از دریچه همین شخصیت به خود و جهان مینگرد. نگاه کورئیدا به انتخابهای انسانی تردیدآمیز، تلخ و غمانگیز است. آدمهای فیلم در عین حال که به انتخابهای خود بیش از انتخاب هستی احترام میگذارند، از قدرت مطلق واقعیت و تقدیر غافل نیستند و خوب میدانند که برخی از واقعیتهای زندگی را نمیتوانند تغییر بدهند. هیروکازو کورئیدا شخصیتهایش را زیر سلطه یک انتخاب بزرگ قرار داده است تا مخاطب بداند که انسان هیچگاه توان دگرگونی برخی انتخابها همچون مرگ، تولد، جغرافیا و غیره را به دست نخواهد آورد، اما راهکار شخصیتهای دلهدزدها در برابر انتخابی که هستی داشته است، چیست؟
اوسامو و نوبویو در گذشته با هم رابطه نامشروع داشتهاند. نوبویو شوهرش را کشته و با اوسامو به زندگیاش ادامه داده است. آنها اگرچه دزد و فقیر هستند، ولی برخلاف بسیاری از زن و شوهرهای فقیر در فیلمها، رابطه خوبی با هم دارند. اوسامو در صحنهای به آکی میگوید که با قلبمان به هم وصل هستیم. از این گفته چنین استنباط میشود که اوسامو به زندگی زناشویی معمول و مرسوم اعتقاد ندارد. از طرف دیگر نوبویو که نازا است، چندین بار به مسئله پیوند خونی و مادر شدن اشاره میکند. نوبویو در گفتوگویش با مادربزرگ میگوید:
مادربزرگ: معمولاً نمیتونی خانواده رو انتخاب کنی.
نوبویو: به نظرم اگه خودت خانواده رو انتخاب کنی بهتره... مثلاً که چی... پیوند خانوادگی!
اگرچه نوبویو به پیوند خانوادگی اعتقاد ندارد، ولی با بچهها همچون بچههای خودش رفتار میکند. در پاسخ پلیس میگوید که بچه زاییدن آدم رو مادر میکنه؟ پرسش او استفهام انکاری است، چون او باور دارد که مادر بودن یک انتخاب است و ربطی به بچهدار شدن (که انتخاب خودش نیست) ندارد. در واقع نوبویو با هر گونه انتخاب به جز انتخابهای خودش مخالف است.
اوسامو و نوبویو مادربزرگ را پیدا کردهاند و او را به عنوان بزرگ خانواده انتخاب کرده و به نزد خودشان آوردهاند، چون از خانوادهاش رانده شده است. مادربزرگ یک فرق اساسی با بقیه دارد؛ او حتی اگر به زبان هم نیاورد، به انتخابهایی که خارج از قدرت او هستند، اعتقاد دارد. از تنهایی میترسد و مدام پول جمع میکند. مادربزرگ میداند که اگر همه چیز به انتخاب انسان باشد، مرگ انتخاب نیست و راه فراری هم وجود ندارد. او میمیرد و در خانه خاک میشود. نوبویو میگوید: «بذار یه کم بیشتر پیشش بمونیم، اون تنهایی رو اصلاً دوست نداشت.» در واقع اگر اوسامو و نوبویو مرگ را نمیتوانند به تعویق بیندازنند یا فرا خوانند، ولی شیوه خاکسپاری را خودشان انتخاب میکنند. اوسامو و نوبویو انتخاب کردهاند که پدر و مادر باشند، اما از یک چیز غافلاند؛ انتخاب مسئولیت میسازد و بزرگترین انتخاب هر شخص، انتخاب خودش است. انسان در برابر گفتار و رفتارش و به طور کلی آن چیزی که از خود میسازد، مسئول است؛ چه به یک انتخاب مطلق باور داشته باشد و چه خود را انتخابگر بداند. سورن کییر کگور معتقد بود تنها آن زمان که انسان خود را در مواجهه با انتخاب فرض کند، یعنی در خود پوشیده شود، میتواند به درک کاملی از خود برسد و در آن صورت میفهمد هر انتخابی با فهم مسئولیتی برای او همراه است.
اوسامو و نوبویو انتخاب کردهاند پدر و مادر باشند و یک جمع به نام خانواده را تشکیل دهند، ولی قضیه به همین سادگی نیست. آنها در قبال مفهوم و نقش پدر و مادر مسئول هستند، اما زمانی که شوتا دستگیر میشود، اوسامو و بقیه سعی میکنند فرار کنند و شوتا را تنها بگذارند و این یعنی مسئولیت (یا توانایی مسئول بودن) در قبال انتخابشان را ندارند. اوسامو آرزو دارد شوتا او را بابا صدا بزند، ولی نمیداند همواره انتخابهای او تعیینکننده نیستند و آرزوی پدرش شدن، به انتخاب شوتا نیز بستگی دارد؛ شوتا حق دارد به انتخاب خودش، اوسامو را پدر بخواند. در حقیقت ما آدمها در طول زندگی همواره در محاصره انتخابها هستیم؛ انتخاب خالق یا جهان، انتخاب دیگران و انتخابهای خودمان. اما واقعیت این است که هویت اصلی ما با انتخابهای خودمان شکل میدهد.
آکی/یوری
آکی که بیشتر از همه به مادربزرگ وابسته است، با او به خانه آمده است و طبق گزارش پلیس خانواده اصلی آکی از این قضیه مطلع هستند. آکی با انتخاب خود و پیشنهاد مادربزرگ در نزد او زندگی میکند و اطلاع ندارد که خانوادهاش او را طرد کردهاند. بنابراین میتوان گفت آکی نیز همچون مادربزرگ طرد شده است. در واقع به نظر میرسد کورئیدا نیز اعتقاد چندانی به نسبت خونی در خانواده ندارد، چراکه در برابر اوسامو و بقیه، خانواده آکی و مادربزرگ را قرار میدهد که نسبت خونی دارند، ولی همخونشان را طرد کردهاند. نکته جالب اینکه همه افراد خانه به انتخاب هم احترام میگذارند و هیچکس خود را قدرت مطلق نمیداند تا به دیگران دستور دهد. همه از کارها و رفتار هم خبر دارند و با مهر و شادمانی زندگی میکنند. این چند نفر کشوری آزاد را تشکیل دادهاند که هر کاری دوست داشته باشند، انجام میدهند. کورئیدا بر شخصیت آکی نسبت به دیگر شخصیتها، کمتر تأکید کرده است، چون رابطهای خونی با مادربزرگ دارد و نسبت به شوتا و یوری کمتر به جایگاه خودش در خانواده اهمیت میدهد. او در یک کلوب کار میکند تا زندگیاش را تأمین کند.
یوری کوچکترین و آخرین فرد خانواده، با قاطعیت تمام انتخاب میکند که نزد پدر و مادر واقعیاش نباشد. یوری قاطعانه به شوتا میگوید که میخواهد نزد آنها باشد، زیرا تجربه دردناکی نزد خانوادهاش داشته است. نوبویو از این مسئله آگاه است، به همین خاطر باور نمیکند که یوری با خواست خودش به خانه برگشته باشد و کورئیدا با صحنه از خانه یوری حرف نوبویو را تأیید میکند. یوری در برابر انتخاب خودش، انتخاب جهان و قانون کشور را دارد و از همین رو شکست میخورد. کورئیدا به طور روشن اعلام میکند که انتخابهای انسان قدرت مطلق نیستند و اکثر وقتها شکست میخورند. فیلم با خانوادهای مهربان و شاد که اعضای آن رابطه صمیمانهای با هم دارند، آغاز میشود و با ازهمپاشیدگی این خانواده به پایان میرسد. دلهدزدها از آن فیلمها نیست که با نمایش فقر، بیماری و زاغهنشینی بخواهد قلب مخاطب را به درد بیاورد، بلکه برعکس آدمهای فیلم در عین حال که دزد و فقیر هستند، ولی شاد و سرخوش به نظر میرسند؛ آنچه دردناک است، تلاش نافرجام آنها در آزادی انتخاب برای چگونه زیستن و تشکیل یک خانواده است.
شوتا
اوسامو همچون نوبویو که دوست دارد نقش حقیقی مادر را ایفا کند، آرزویش این است که شوتا او را بابا خطاب کند، ولی شوتا این کار را نمیکند. شوتا برعکس آکی میداند که به دست اوسامو از یک ماشین قرمز رنگ دزدیده شده است؛ ماشینی که اوسامو قصد دزدی وسایلش را داشته است. شوتا پس از توصیه فروشنده مبنی بر اینکه دزدی را به یوری یاد ندهد، تلنگری اخلاقی میخورد. او دلیل دزدی را از اوسامو پرسیده، ولی جواب قانعکنندهای پیدا نکرده است. شوتا نیز میتواند همچون بقیه خانواده به انتخابهای یک زن و مرد احترام بگذارد و به زندگیاش ادامه دهد، اما این کار را نمیکند. به همین خاطر ناگهان شوتا تصمیم بزرگش را میگیرد؛ آشکارا دزدی میکند تا فروشندگان او را ببینند و تعقیبش کنند و سپس خودش را عامدانه به زمین میاندازد تا دستگیر شود. شوتا ناخودآگاه مرا یاد دخترک ۱۵ ساله رمان عاشق (مارگریت دوراس/ 1984) انداخت. دخترکی که زندگیاش را از خانواده جدا میکند و راه تازهای در پیش میگیرد. اگرچه راه هموار و دلپذیری نیست، ولی هرگز از انتخابش پشیمان نمیشود، چراکه انتخابهای انسان، داراییهای او محسوب میشوند. انتخاب شوتا نیز مسیر زندگی خودش و خانواده را تغییر میدهد. همه دستگیر میشوند. سرنوشت تمام افراد خانوده را انتخاب شوتا عوض میکند. شوتا با انتخابش بیمسئولیتی اوسامو و نوبویو را فاش میکند و همین باعث میشود به نزد خانواده اصلیاش بازگردد. شوتا در بیان واژه بابا مردد است و از گفتن آن سر باز میزند و زمانی آن را به زبان میآورد که اوسامو نمیشنود. او تصمیمی برای آینده ندارد، اما انتخاب اوسامو را نیز نمیپذیرد. او در برابر سرنوشتی که اوسامو برای او رقم زده است، قیام میکند تا نشان دهد هر کسی باید انتخابهای خودش را داشته باشد. همه شخصیتهای دلهدزدها تلاش میکنند انتخاب خودشان را داشته باشند، اما هیچکدام علیه اوسامو که نقش پدر را دارد، طغیان نمیکند، فقط شوتا است که انتخابش در تقابل با انتخاب پدر قرار میگیرد. سارتر در کتابش نوشته است بشر آزاد است، زیرا همیشه میتواند سرنوشت خود را با تسلیم شدن در برابر آن بپذیرد، یا علیه آن طغیان کند. شخصیتهای این فیلم طغیان کردهاند، اما انگار همه آنها قبول دارند که در برابر برخی انتخابها و حقیقتها همچون زمان و مکان تولدشان، قدرتی ندارند. مثلاً مادربزرگ را در خانه خاک میکنند، چون پول خاکسپاری ندارند، دزدی میکنند، چون شرایط مالی مناسبی ندارند، یوری از خانوادهاش فرار میکند، چون آزار میبیند و شوتا همه چیز را به هم میریزد، چون به این باور رسیده است که نمیخواهد دزد باشد و نباید آن را به یوری یاد بدهد. شوتا یادآور پسران باستانی است که بر ضد پدر قیام میکردند و او را از بین میبردند. اوسامو اگرچه برخلاف انتخاب جهان عمل کرده و خانوادهاش را خودش ساخته، ولی در برابر شوتا، همچون جهان عمل کرده است، چراکه انتخاب شوتا را برای اینکه فرزند او باشد یا خیر، نادیده گرفته است. شوتا باید انتخاب کند و تصمیمش را عملی سازد تا خودش را به عنوان یک شخصیت اثبات کند.
کورئیدا نشان میدهد که اقتصاد و شرایط مالی تا چه حدی میتواند بر سبک زندگی و انتخابهای آدمها تأثیر بگذارد، اما به وسیله شخصیتهایش یک راهکار برای مواجهه با شرایط غیرقابل تغییر که به انتخاب انسان نبوده است، پیش رو میگذارد. شخصیتهای این فیلم در هر شرایطی تلاش میکنند لبخند بزنند، شوخی کنند، بخندند و به تلخی و رنج اهمیت ندهد. انگار بهترین، زیباترین و قطعاً سختترین راه رویارویی با جهان، خندیدن است. خندیدن و شاد بودن در عین حال که ساده به نظر میرسد، اما در مواجهه با رنجها و رخدادهای زندگی، سختترین کاری است که انسان انجام میدهد، چراکه اکثر وقتها، جهان هستی انتخاب و آرزوهای انسان را نادیده میگیرند. شخصیتهای فیلم دلهدزدها در محاصره چندین نوع انتخاب هستند؛ انتخاب جهان که آنها را در چنین شرایطی قرار داده است و انتخاب قانون که آنها را دستگیر، و محفلشان را متلاشی میکند. انتخاب یوری، شوتا و آکی به خاطر تصمیم اوسامو، نوبویو و مادربزرگ است. از طرف دیگر هر کدام از آنها انتخاب خودشان را نیز دارند؛ یوری میماند و آنجا زندگی میکند، آکی به کلوب میرود و شوتا با انتخاب سلطنت محقرانه پدر را از بین میبرد. علاوه بر اینها، همه این شخصیتها در یک مسئله مشترک هستند؛ انتخابهای جهان مثل شرایط زیستیشان را پذیرفتهاند و اصلاً قصد نالیدن و غر زدن ندارند. به انتخاب خود احترام میگذارند و آن را باور دارند. از همین روست که صادق و مطمئن هستند، دروغ نمیگویند، ناله نمیکنند، نمیترسند و در برابر قدرت و تصمیمات دردناک هستی و تقدیر، به خنده پناه میبرند؛ در خندیدن انتخابی عصیانگرایانه در برابر انتخاب دیگری است.