رولان بارت مرگ را در سلطه و سیطره سوگواری و رنج میداند، و این دو مقوله را از یکدیگر جدا میکند، بارت سوگواری را مواجهه با غم فقدان میداند و رنج را یکه و تنها برای هر فرد معرفی میکند که قابل...
رولان بارت مرگ را در سلطه و سیطره سوگواری و رنج میداند، و این دو مقوله را از یکدیگر جدا میکند، بارت سوگواری را مواجهه با غم فقدان میداند و رنج را یکه و تنها برای هر فرد معرفی میکند که قابل سنجش و درک برای دیگران نیست. داستان جهان، با من برقص بر خلاف لایه سطحی سرخوشانه و وجود طنازی لطیف دارای یک لایه تهنشینشده از تلخی و رنج در یکایک شخصیتهای خود است؛ آنچه تا به امروز مورد بیمهری نویسندگان سینمای ایران قرار گرفته و از قضا موقعیت بسیاری از افراد جامعه است. در این یادداشت به علت اکران نشدن عمومی فیلم سعی خواهیم کرد به خط داستان اشاره مستقیم نداشته باشیم و بیشتر در اینباره سخن بگوییم که چگونه از موقعیتهای اطرافمان میتوانیم برای نگارش داستان سود بجوییم. همچنین درباره داستانی با مجموعه موقعیتهای مختلف صحبت خواهیم کرد که گرداگرد یک هسته مرکزی انتزاعی جمع میشوند و فیلمنامه با اینکه تشکیل شده از موقعیتهای مختلف است، اما این موقعیتها به وسیله یک نخ تسبیح نامرئی به یکدیگر متصل شدهاند.
خلاصه داستان از این قرار است که جهانگیر به علت بیماری در آستانه مرگ است و برادر او دوستان قدیمی را برای آخرین تولدش در ویلایی در شمال دور هم جمع میکند. این جمع شدن چندین شخصیت با تیپهای شخصیتی متفاوت را وارد داستان میکند. مدبرانهترین کاری که نویسنده انجام میدهد، این است که داستان یک قهرمان واحد ندارد و قرار نیست شخصیتها با خلق لحظات رمانتیک در ثنای امیدواری در برابر مرگ خطابهها بخوانند. برخورد شخصیتها با مرگ جهانگیر یک برخورد معقولانه است و اینکه در برابر مرگ کاری از ما ساخته نیست. این برخورد شخصیتها را در موضع خود نگه میدارد و این اجازه را میدهد که پیرنگهای فرعی زندگی آنان تا حدودی آشکار شود. در این آشکار شدن است که موضوع اصلی داستان برملا میشود. اگر بخواهیم با قواعد کلاسیک فیلمنامهنویسی ساختار داستان را ترسیم کنیم، تمام شخصیتهای داستان پروتاگونیست و مرگ آنتاگونیست داستان است که پیروز شده و در نظاره اعمال شخصیتها در این دم واپسین است. موضوع داستان جدال و جنگ با مرگ نیست، بلکه پذیرش رنج و مرگ است و اینکه با تمام تلخی و دردناکی این امر باید توازن بین مرگ و زندگی را رعایت کرد. این اندیشه میانهرو شاید مسکنی قوی باشد برای پذیرش دردناکی رنج که به گفته بارت یکه هر فرد است و برای دیگری قابل سنجش نیست. این یکه بودن رنج برای هر فرد در شخصیتهای داستان دیده میشود. هر شخصیت یک رنج روحی را به دوش میکشد و همین به دوش کشیدنها او را در موقعیت خاص خود در داستان قرار میدهد. به همین دلیل شخصیتها هر بار که با هم جمع میشوند، نمیتوانند با یکدیگر همدل شوند. به همین علت داستان مملو است از موقعیتهای جداافتاده که نهایتاً دو یا سه شخصیت با یکدیگر دارند. اما نکته قابل تأمل در داستان این است که هر شخصیت به صورت جداگانهای حس همدلی و اینهمانی مخاطب را نسبت به خود برمیانگیزد. تنوع گرفتاری شخصیتها مانند ویترینی این اجازه را میدهد که مخاطب با هرکدام از شخصیتها همراه شود و در موضع او قرار بگیرد. هر چند این امر خطر نگاه توریستی به مقوله رنج را افزایش میشود، اما این امکان را هم فراهم میآورد که مخاطب با موقعیت دردناکی که برای خودش ملموستر است، اینهمانی کند. دیگر نکته حائز اهمیت در داستان رگه طنزی است که در موقعیتهای دردناک فیلم جاری است. بار دیگر به جمله بارت برگردیم: «رنج یکه و تنها برای فرد است و برای دیگران قابل سنجش و درک نیست.» رنجی که هر شخصیت متحمل آن است، برای شخصیت دیگر در داستان قابل درک نیست، به همین دلیل مورد تمسخر یا بدبینی دیگران قرار میگیرد. به نوعی هر شخصیت در ذهن رنج خود را والاترین رنج میداند و رنج دیگری را در حد و اندازه رنج خود نمیداند و به صورت تمسخر با آن برخورد میکند. این طنز نهفته در درون داستان به مخاطب نیز تسری مییابد. طنزی با رگههای تلخ یا به بیان کلیشهایتر خندیدن به امر هولناکی که میدانیم تا چه میزان دردناک است. هر چند این طنز تلخ تأثیرگذار در اواخر داستان رنگ اخلاقمداری و نصیحت کردن به خود میگیرد و تا حدود زیادی تمام مؤلفههای رمانتیسیم گونه خود را از بین میبرد، اما تا قبل از اخلاقمداری از جمله داستانهایی است که هر روزه در اطراف خودمان میبینیم، اما با نگاهی زیرچشمی از آن گذر میکنیم. در این جای شکی نیست که برخوردی از جنس برخورد شخصیتها با رنج یکدیگر یعنی همان برخورد طعنهزننده و طنزآلود برخوردی اخلاقی نیست. اگر مشابه چنین برخوردی در زندگی روزمره برای اطرافیان ما رقم بخورد، شخص را متهم به بیاخلاقی خواهیم کرد، اما نباید فراموش کنیم که امور اخلاقی اموری دراماتیک نیستند و در ذات این امر غیراخلاقی است که دراماتیک تلقی میشود. نطفه هر درامی از یونان باستان یک تعدی از اخلاق است. به همین دلیل یکی از شروط تراژدی در پوئتیک لغزش اخلاقی قهرمان است. یعنی اشتباه کوچکی که در اخلاق روی میدهد و سببساز یک داستان عظیم میشود. این در حالی است که اغلب داستانگویی در سینمای ایران از اخلاقمداری خود در انتهای داستان ضربه میخورد و جان کلام داستان از دست میرود. فیلم جهان، با من برقص دست بر نقطهای از زندگی روزمره گذاشته است که این گریز از اخلاق را بهخوبی نمایان میکند و تا اواخر داستان نیز این کشمکش بین شخصیتها ادامه دارد. اما زمانی که نویسنده سعی میکند وجوه نصيحتگونه خود را به داستان اضافه کند، تمام جهان دراماتیک داستان جای خود را به جهانی والا و آسمانی میدهد که اخلاقمداری و انسانیت در آن حرف اول و آخر را میزند. درحالیکه تمام داستان بر هسته مرکزی درک نکردن موقعیت انسانها از یکدیگر بنا شده است. این تضاد ناگهانی که تا حدود زیادی برخاسته از آثار تلویزیونی است که نویسنده پیش از این خلق کرده، پاشنه آشیل فیلمنامه را رقم میزند.
\* عنوان مطلب قطعهای از شعر «رویای مرد مشتاق» اثر شارل بودلر است.