فیلمنامه **کوکلوس کلان سیاهپوست** فیلمنامه خیلی خوبی نیست، اما در راستای فیلمنامههای مطرحشده در آخرین مراسم اسکار است. این فیلمنامه همانند دیگر فیلمنامههایی که در ماهنامه _فیلمنگار_ نیز مطرح شد، مبین بخش عمدهای از آثار سینمای هالیوود است که در فضای رسمی...
فیلمنامه کوکلوس کلان سیاهپوست فیلمنامه خیلی خوبی نیست، اما در راستای فیلمنامههای مطرحشده در آخرین مراسم اسکار است. این فیلمنامه همانند دیگر فیلمنامههایی که در ماهنامه _فیلمنگار_ نیز مطرح شد، مبین بخش عمدهای از آثار سینمای هالیوود است که در فضای رسمی هالیوود تنفس میکنند. این بحث و مسائل فنی فیلمنامه ماحصل گفتوگوی رامتین شهبازی (منتقد و مدرس دانشگاه) و محمد هاشمی (منتقد و مدرس دانشگاه) پیرامون این فیلم است.
\*\*\*
محمد هاشمی: اشاره کردید که این فیلم در لحظاتی جذاب و سرگرمکننده بوده، اما نظر شخصی من این است که این فیلم یک فیلم قصهگوی خوب نیست و حتی سرگرمکننده هم نیست. همانطور که همه ما میدانیم، آنچه در فیلمنامه سه پردهایِ داستانگو اتفاق میافتد، ریشه ارسطویی دارد و آنچه بعدها گفته شده، تغییر و تحولاتی است که در دیدگاه ارسطویی اتفاق افتاده. اگر دیدگاه ارسطویی با فهم ویژه انسان یونان باستانی در مورد سازوکار جهان ارتباط دارد و از این لحاظ با دیدگاه معاصر متفاوت است، اما از جنبههایی دیگر مشابهتهایی دارند. ارسطو سه بحث اصلی در فن شعرش مطرح میکند که یکی هامارتیا است، یکی اتوس و دیگری کاتارسیس. چیزی که ارسطو مطرح کرده و رابرت مککی نیز به شکل دیگری از آن صحبت میکند، بحث اتوس است که ارسطو میگوید شخصیت باید سر یک دوراهی قرار بگیرد و یک انتخاب انجام بدهد. آنچه نقاط عطف درام را میسازد، نتیجه قرار گرفتن مدام شخصیت بر سر دوراهیهای انتخاب است. ارسطو به آن انتخاب اخلاقی میگوید که همین انتخاب اخلاقی در دیدگاههای معاصر نیز رخ میدهد. در یادداشتی که در مورد انیمیشن کوکو نوشته بودم، اشاره کردم که جذابیتهای این انیمیشن به این دلیل است که شخصیت اصلی مدام سر دوراهیهای اخلاقی قرار میگیرد و انتخابها برایش مدام جدیتر و مهمتر میشوند. این حرفی است که رابرت مککی هم در کتاب داستان به شکلی دیگر مطرح میکند. وقتی در مورد شخصیت حقیقی صحبت میکند و میگوید شخصیت باید بر سر دوراهی اخلاقی قرار بگیرد تا شخصیت حقیقیاش را بشناسیم، همان حرفی است که ارسطو در مورد اتوس میگوید. آیا در فیلم کوکلوس کلان سیاهپوست شخصیت را میبینیم که به طور جدی سر دوراهی انتخاب قرار بگیرد؟ یعنی در وضعیتی قرار میگیرد تا ما حس کنیم یک خطر بزرگ این شخص را تهدید میکند؟ همین است که در فیلم سرگرمی ایجاد میکند. اما کارتارسیسی که درنهایت ارسطو از آن صحبت میکند و در دیدگاه معاصر به اسم همذاتپنداری شناخته شده، در واقع اتفاق نمیافتد، به دلیل اینکه شخصیت ما سر دوراهیهای انتخاب اخلاقی قرار نمیگیرد. فیلم از اول تکلیفش را مشخص کرده است. یک آدم سیاهپوست با مسائل تبعیض نژادی روبهرو میشود که به شیوه خودش میخواهد این مسائل را حل کند. البته بحث ویژه بودن شخصیت اصلی نکتهای است که میتوان در موردش صحبت کرد. اما آنچه باعث میشود این فیلم جذاب نباشد، اتفاقاً این است که احساس نمیکنیم شخصیت یک انتخاب اخلاقی دارد. در حقیقت ما برای شخصیت، مخاطره حس نمیکنیم. آنتاگونیستهای فیلم اینقدر کودن هستند که هیچوقت به این شخصیت شک نمیکنند، یا شکشان آنقدر قوی نیست که حس کنیم شخصیت اصلی به خاطر راهی که برگزیده، در مخاطره قرار گرفته است. در این راهی هم که برگزیده، اصلاً روی بحث انتخاب تأکید نمیشود. نکته دیگری که رابرت مککی به آن اشاره کرده و نکته جالبی هم هست، این است که سرگرمکنندگی یک فیلم از جایی میآید که شخصیت یک هدفی دارد و فکر میکند خیلی سریع و با اولین اقدام به هدفش میرسد. اما وقتی این اقدام را انجام میدهد، متوجه میشود مانع بزرگی سر راهش قرار دارد. بعد تصمیم جدیتری میگیرد و در ادامه با مانعها و خطرهای جدیتر مواجه میشود. مدام فاصلهای میافتد بین چیزی که در ذهنش پرورانده و چیزی که به صورت عینی وجود دارد. این فاصله، بین توهم ذهنی شخصیت و واقعیت عینی، مدام خودش را به رخ میکشد. اما باز هم اینجا چنین چیزی را نمیبینیم. یکی از دلایلش هم این است که آنتاگونیستها آدمهای کوتهفکر و ابلهی هستند که نمیتوانیم جدیشان بگیریم. روی هدف و موانع بهخوبی تأکید نمیشود تا بتوانیم جدیشان بگیریم. بنابراین فقط با یکسری مسائل محتوایی سروکار داریم که شما در صحبتهایتان به آن اشاره کردید.
شهبازی: مشکل اصلی فیلم از اینجا شروع میشود که نویسنده فیلمنامه، از ابتدا هدفش را مشخص کرده است. وقتی در هنگام پخش تصاویری که روی دیوار افتاده، یک نفر با لحن تندی راجع به سیاهپوستها صحبت میکند، کل فیلم لو میرود. وقتی میبینیم شخصیت کنش ندارد و دست به انتخاب نمیزند، به این دلیل است که فیلمساز از ابتدا به جای او تصمیم گرفته است. شخصیت مسیری را جلو میرود که فیلمساز از قبل معلوم کرده، به همین دلیل بیشتر درگیر رویدادهایی میشود که فیلمساز برایش نوشته، نه کنشی که خودش انتخاب میکند. اگر به سریالهای مطرحی که در چند سال اخیر ساخته شدهاند، نگاه کنیم، میبینیم که در سریالی مثل برکینگ بد شخصیتها دائم در دوراهی انتخاب قرار میگیرند و با انتخاب راه منفی درگیر یکسری اتفاقات میشوند. انتخاب اخلاقی که ارسطو مطرح میکند، اتفاقاً بر اساس اخلاق فضیلتگراست، چون شخصیت اصلی دائم انتخاب میکند و تاوان عملش را میبیند، اما باز دوباره به سمت انتخاب اشتباه میرود و در قعر ماجرا پیش میرود. اما اینجا عملاً هیچ اتفاقی نمیافتد. این آدم از اول قرار است پیروز باشد. بنابراین شخصیت مقابل یک شخصیت کودن و احمق میشود. آدمی که یک ارگان را رهبری میکند، میگوید من صدای یک سیاهپوست را به خاطر تفاوت لهجهها میشناسم، اما صدای این شخصیت را نمیشناسد، چون بر اساس تصمیم اسپایک لی نباید صدای او را بشناسد. اگر صدای او را بشناسد، در مخمصهای میافتد که ماجرا را عوض میکند. جدا از مقدمه بلاهتآمیزی که فیلم دارد، در ابتدای فیلم وقتی شخصیت اصلی وارد نیروی پلیس میشود، میبینیم که پلیسها او را میپذیرند و حمایتش میکنند. اینجا حس کردم که فیلمساز قضاوتی را در فیلم قرار میدهد که در حوزه بحثهای مطالعاتی جدید اینطور مطرح میشود که همه مقصر نیستند و ممکن است بین سفیدپوستها هم آدم خوب پیدا شود. اما هر چقدر فیلم جلوتر میرود، این آدمها کمرنگ میشوند. سفیدپوستهایی که قرار است آدمهای خوب داستان باشند هم شبیه بدمنها میشوند و خوب بودنشان خیلی اغراقآمیز و رمانتیک است. فیلمنامهنویس چیزی به ما میگوید که خودش هم به آن اعتقاد ندارد. به خاطر اینکه بستر فیلم را بچیند، میگوید این سیاهپوست بلاتکلیف است، در صورتی که خودش از قبل تصمیم اصلی را گرفته است. بعضی از سفیدپوستها آدمهای خوبیاند، اما قرار است در ادامه کمرنگ شوند. یک بازی باسمهایِ ساده چیدهشده وجود دارد که در طول فیلم دائم به هم میخورد و آخر فیلمساز در دقیقه ۲۰ فیلم، داستان را روی مداری که خودش میخواهد، میاندازد و با سرعت جلو میبرد. قصه توان و پتانسیل خودش را از دست میدهد و همه اینها از دست میروند. فقط یک بازی میماند که انتهایش تقریباً روشن است. فیلم به جز غافلگیریهایِ رویدادگونه مقطعی چیزی ندارد و اینها هستند که قصه را جلو میبرند. نویسنده هر جا که نیاز دارد، مثل دئوس اکس ماشینا به فیلم ورود میکند و شخصیتش را نجات میدهد. در این دوره فیلمسازی اینها مباحث بسیار سادهای هستند که اصلاً در صحبت هم نمیگنجند. ولی وقتی یک فیلمساز تصمیم میگیرد سرمایهگذاری کند و چنین ماجرایی را بسازد، این قصه پیش میآید. در بحث مضمونی، فیلم دائم ایدئولوژی خودش را تقویت میکند و از شکل سخنرانی اولیه فیلم این نکته به ما القا میشود که قرار نیست یک داستان ببینید و این فیلم قرار است یک بیانیه باشد. تناقض مدام بین بیانیه و داستان، در انتها کار را به یک نقطه نامعلوم میکشاند.
هاشمی: در میان صحبتهایتان اشاره کردید که نویسنده به مثابه دئوس اکس ماشینا به داستان ورود میکند. لازم میبینم در این مورد توضیحاتی را اضافه کنم. دئوس اکس ماشینا به معنای ایزد منجنیقی یا نقاله خدایان بوده که در تئاتر یونان باستان وقتی مسئله روی صحنه نمیتوانسته از سوی شخصیت حل شود، این ایزد از بالا وارد صحنه میشده و مشکل را حل میکرده. در این فیلم هم انگار که چنین اتفاقی میافتد. پلیس سفیدپوست ناگهان سر میرسد و مشکل را حل میکند. فکر میکنم منظور شما این قسمت از فیلم بود، که البته این قبیل حلوفصلهای ناگهانی در فیلم زیاد اتفاق میافتد. وقتی در مورد ایدئولوژی صحبت میکنیم، این مسئله خیلی تناقض را برنمیتابد. ایدئولوژی طالب وضوح و عدم ابهام است و میطلبد که همه چیز بهصراحت بیان شود. در فیلم میبینیم که این اتفاق مدام رخ میدهد و با شعارهایی از این قبیل که نژادپرستی بد و احمقانه است و آدمهای نژادپرست کودن و لایق تمسخر هستند، مواجه هستیم. همه میدانیم که اینها درست است، اما در داستان فیلم دراماتیزه نمیشود و خیلی شعاری مطرح میشود. اما در مورد درونمایه، فارغ از ارزشگذاریها در یک نسبت بینامتنی نکات قابل توجهی وجود دارد. همانطور که گفتید، اخیراً در فیلمهای هالیوودی بیشتر به آدمهای حاشیهای اجتماع آمریکا پرداخته میشود. در این فیلم هم رئیس کوکلاکس کلانهای جدید چند جا میگوید ما از سیاهپوستها متنفر نیستیم، ولی میخواهیم مثل قبل آنها را در حاشیه نگه داریم، که این قضیه در فیلمهایی مثل بربادرفته یا تولد یک ملت دیده میشود. در بربادرفته خدمتکارها و شخصیتهای حاشیهای سیاهپوست هستند. در تولد یک ملت نسبت به اینکه در برهه زمانی داستان فیلم، سیاهپوستها در شمال آمریکا نسبتاً آزاد هستند، اما نوعی ترس و واهمه نشان داده میشود. امسال فیلمهای کتاب سبز و کوکلوس کلان سیاهپوست را با این مضمون داشتیم و سال گذشته هم فیلم برو بیرون که از لحاظ داستانی فیلم بسیار خوبی داشت. همانطور که به انتخابهای اشتباه شخصیت برکینگ بد و در مخصمه افتادنش اشاره کردید، در این فیلم هم چنین اتفاقی میافتد. ضمن اینکه به شخصیت گفته میشود این انتخابها اشتباه است، اما او باز خودش را در مخمصه میاندازد و درون مجموعهای از آدمهای نژادپرست عجیب و غریب میرود. اما از لحاظ درونمایهای در فیلم کاکاسیاه... چه اتفاقی میافتد؟ اگر حاشیههای اجتماع میخواهند به متن نفوذ کنند، باید از خودشان استعداد بروز بدهند. در فیلم برو بیرون میبینیم که شخصیت اشتباه میکند، اما وقتی میفهمد در مخمصه افتاده، با تکیه بر هوش و قدرتش میتواند خودش را خلاص کند. روی این نکته تأکید میشود که اگر سیاهپوستها در اقلیت قرار میگیرند، یک مقدار هم تقصیر خودشان است. با اشاره به این نکته انگار این خطا و ظلم تاریخی که در حق سیاهپوستها رخ داده، از روی دوش سفیدپوستها برداشته میشود. همانطور که گفتید در فیلم کاکاسیاه... سفیدپوستهای مثبت زیادی را میبینیم که حتی به شخصیت سیاهپوست کمک میکنند. یعنی عملاً بر خلاف آنچه ظاهر فیلم نشان میدهد که حضور سیاهپوستها را در اجتماع تأیید میکند، انگار از سفیدپوستها هم گناهشویی میکند. در این فیلمها شخصیتهای سیاهپوستی داریم که تلاش میشود نشان بدهد آدمهای متفاوتی هستند. اول فیلم کاکاسیاه... شخصیت پلیس در یکی از اولین مأموریتهایی که به او داده میشود، وارد جمعی میشود که یک سخنرانی را گوش بدهد. اینجا یک سیاهپوست سخنرانی میکند که جوانها را با خطابههایش تهییج میکند و علیه تبعیض نژادی به مردم آگاهی میدهد. فیلم از اینجا شروع میشود، اما اصلاً این ماجرا را دنبال نمیکند. داستان فیلم با پلیس سیاهپوست دنبال میشود که دوجانبه عمل میکند؛ یعنی از هوشمندیاش استفاده میکند. تلفنی با رهبر نژادپرستها صحبت میکند و بعد خودش سفیدپوستها را رهبری میکند. حتی یکی از سفیدپوستها را میفرستد که به صورت فیزیکی با آنها همکاری کند تا از این طریق آنها را به دست قانون بسپارد. در یک سکانسی هم میبینیم که این آدمها را در تله میاندازد؛ یعنی از آنها میخواهد یک رفتار غیرقانونی انجام دهند تا بعد از مادههای قانونی برای دستگیری آنها استفاده کند. در وجه کوچکترش صحنهای است که این آدم دست در گردن نژادپرستها میاندازد و با آنها عکس میگیرد. یکی از آنها شاکی میشود که چرا به او دست زده و او میگوید اگر بخواهی با من مقابله کنی، حداقل پنج سال زندان داری. یعنی به نوعی آنها را تحقیر میکند. به نظر میرسد چنین درونمایهای در فیلم تکرار میشود. این فیلم اقلیتهای نژادی، مذهبی و ملی را در کنار هم قرار میدهد. اینها حاشیههای اجتماع هستند و یکی از مهمترین عللی که به حاشیه رانده شدهاند، رفتار خودشان است. آنها با کمهوشی و منفعل بودن یا غیرمؤثر عمل کردن، خودشان را در حاشیه قرار دادهاند. یکی از نکاتی که در این فیلم غیرمؤثر دانسته میشود، همان سخنرانیهای احساسی است که به جای آن معتقدند باید عمل هوشمندانه انجام داد. این فیلمنامه در مقایسه با نمونههایی از این دست، از این لحاظ جالب توجه است.
شهبازی: با صحبت شما موافقم، اما اینجا بحث بیان نیز مطرح میشود. اگر آن پلیس خوب به او اجازه این کارها را ندهد، اصلاً داستان ما شکل نمیگیرد. یعنی این آدم تلاشی برای به دست آوردن این موقعیتها نمیکند. شخصیت سیاه داستان، بدون اینکه نیاز باشد مدارج لازم را طی کند، به هر جایی که میخواهد، در اداره پلیس دست پیدا میکند. در ابتدا فکر میکردم شخصیت اصلی عقاید متعصبانهای نسبت به سیاهپوستها ندارد. اما این آدم وقتی به عنوان مأمور در آن مراسم سخنرانی مینشیند تا بعد برای پلیس خبر بیاورد، خودش تحت تأثیر قرار میگیرد. نویسنده اول این نگاه را پیشنهاد میدهد، ولی چون قرار بوده ساختگی باشد، از آن عبور میکند. ما نمیدانیم وقتی این آدم بین عشق و وظیفه قرار میگیرد، چه میکند. نکاتی که شما اشاره کردید، اگر در جزئیاتشان کمی بیشتر دقت شده بود، شاید فیلم را اینقدر منفی نمیدیدیم. کمکهای بیجای پلیسهای سفیدپوست به این آدم، باعث میشود مخاطراتش کم شود. قسمتهایی از فیلم که جنبه سرگرمکنندگی دارد، اتفاقاً جاهایی هستند که این شخصیت دست به عمل میزند و کسی نیست که کمکش کند. اینها لحظههایی هستند که موقعیت ایجاد کرده و فیلمساز نقشی در آن ندارد. این سکانسها خودجوش هستند و از بافت و بطن فیلم بیرون آمدهاند. باز شدن کلید ماجرا هم کاملاً بر اساس اتفاق است. برای این ماجرا بستری چیده نشده است و ما به صورت ناگهانی با آن مواجه میشویم. به همین دلیل در سطح نازلی باقی میماند. نظر شما در مورد پایانبندی فیلم چیست؟
هاشمی: فیلم میخواهد بگوید که این یک مبارزه طولانیمدت است و به این زودیها به نتیجه نمیرسد. البته اگر میخواست چنین چیزی را نشان بدهد، باید از اول آن را در جریان فیلم قرار میداد. ورود این آدم به سیستم پلیس نژادپرست و انجام رفتارهای ضد قاعده خیلی غیرمنطقی است. از ابتدا هیچ مانعی سر راه این آدم قرار ندارد و وقتی در انتها یکباره مانعی سر راهش قرار میگیرد، غیرمعقول است و بیشتر ما را به نمونههایی ارجاع میدهد که در طول فیلم این موانع را نشان میدهند. در مورد مستند انتهای فیلم هم باید بگویم که واقعاً چسباندنی و الحاقی است. خیلی اضافه و بیفایده است. اگر میخواست بر وجه مستند تأکید کند، میتوانست با چند عنوان و جمله این کار را انجام بدهد، که اتفاقاً نتیجه بهتری هم میداد. در انتها ربط دادن این قضایا به ترامپ و شرایط معاصر جامعه آمریکا خیلی الکن مانده و بیربط اتفاق افتاده است.
شهبازی: چیزی که در بخش سرگرمکنندگی اهمیت دارد اما در فیلم وجود ندارد، منحنی تحول شخصیت است. بنابراین اصلاً پلات درونی نداریم. شخصیت سفیدپوست که با شخصیت اصلی همکاری میکند، برای این کارش یک تئوری دارد، اما در انتها نمیفهمیم اصلاً قضیه او چه شد. آیا متحول شد و حالا دیگر سیاهپوستها را دوست دارد؟ از دقیقه ۲۰ فیلم به بعد ما درگیر این آدم میشویم و با زیرکی او داستان را پیش میبریم، اما هیچ تحولی را در او نمیبینیم. رابطه عاشقانهاش با دختر سیاهپوستی که با او همراه میشود هم حتی به عنوان پلات زیرین کمکی به ما نمیکند. در کل فیلم یک جمله مبارزه با نژادپرستی وجود دارد و فیلم با آن تقویت میشود.
هاشمی: در بحث شخصیت حقیقی و اتوس در ابتدا نظرم را در مورد شخصیت اصلی بیان کردم. در مورد شخصیتهای فرعی هم میتوانیم همین وضعیت را ببینیم. نکتهای که ناگفته مانده، شخصیت خانم چاقی است که همسر فیلیکس است که کمی نسبت به ران بدبین است و مدام میخواهد او را گیر بیندازد، اما موفق نمیشود. این فیلم در مورد اقلیتها صحبت میکند؛ همانطور که اقلیت نژادی و ملی داریم، یک اقلیت جنسی هم داریم. در این گروه نژادپرست، نگاه مردها به زنها اقلیت است. وقتی به این زن اجازه میدهند کار به این مهمی را انجام بدهد، یک چیز بیرونزده از پلات فیلم است. این کار فقط به منظور جا انداختن مسئله ایدئولوژیک است. یعنی احمقترین آدم را برای مهمترین کار در نظر میگیرد تا عدم ابهام و عدم پیچیدگی را به رخ بکشد و این مدام این جمله را تکرار کند که نژادپرستی امر احمقانهای است. ما این را میدانیم، اما باید در یک قالب دراماتیک که ابهامها و پیچیدگیهای خاص خودش را دارد، قرار بگیرد. اما چون نگاه فیلم بهشدت ایدئولوژیک است و هدفش این است که فقط در مورد این ایدئولوژی صحبت کند، نتیجهاش چنین چیزی از کار درآمده است.
شهبازی: فیلم ایدئولوژیک در همه جای دنیا بد میشود. فیلمی که در بطن سینمای داستانگوی آمریکا نمیتواند داستان خودش را تعریف کند، بد میشود. فکر میکنم سینمای امروز آمریکا نان مخالفت با ترامپ را میخورد و آنجا هم جو سیاسی روی تواناییهای سینمای هالیوود سایه انداخته است. سینمای هالیوود فعلی در زمینه داستانگویی دارد عرصه را بهشدت به سینمای شرقی مثل کره و چین میبازد. به نظرم تأثیرگذاری داستانهای آنها در مینیمالترین شکل ممکن، خیلی بیشتر از فیلمهای آمریکایی است. شاید همین فیلم نمونهای باشد برای اینکه به این نکته توجه کنیم که شیوههای داستانگوییمان را تغییر دهیم. یعنی از سینمای آمریکا به سمت شیوههای داستانگویی سینمای اروپا یا سینمای شرق تغییر جهت دهیم.
هاشمی: وقتی یک دانشجوی سینما این فیلم را میبیند، به نظرم قطعاً باید فیلم تولد یک ملت را هم ببیند تا متوجه شود بحثهای مثبت نژادپرستی در این فیلم چگونه مطرح میشود. درک این نکته اهمیت زیادی دارد که یک فیلم چگونه میتواند بر یک جامعه تأثیرگذار باشد. با دیدن این فیلم تاریخ نژادپرستی در سینمای آمریکا بهخوبی مرور میشود و دقیقاً میتوان متوجه شد از کجا به کجا رسیدهاند و اینکه یک فیلم سینمایی چگونه میتواند تأثیر اجتماعی داشته باشد. جامعه آمریکا احساس گناه عمومی میکند و وجدان جمعیاش دچار گناه است. جامعه سفیدپوستی که مناطق بومی سرخپوستها را اشغال کرده و به آنها حملهور شده، دچار یک نوع عذاب وجدان عمومی است و این قبیل فیلمها میخواهند این مسئله را از ناخودآگاه جمعی آمریکاییها پاک کنند. در عین اینکه این کارکرد ایدئولوژیک را هم دارند که اگر ظلمی به اقلیتهای رنگینپوست شده، به خاطر کمهوشی خودشان بوده و آنها اگر کمی از خودشان هوش و توانایی نشان میدادند، سفیدپوستهای خیلی خوبی هم بودند که در این راه کمکشان میکردند.