پیگیری و ردیابی مسیر فیلمسازی کلینت ایستوود طی پنج دهه و توجه به مضامین و سیر تکامل شخصیتهای آثار او و قصههایی که بیشباهت به هم نیستند، او را در جایگاه فیلمسازی مؤلف مینشاند که با آگاهی، مرحله به مرحله دنیای مألوفش...
پیگیری و ردیابی مسیر فیلمسازی کلینت ایستوود طی پنج دهه و توجه به مضامین و سیر تکامل شخصیتهای آثار او و قصههایی که بیشباهت به هم نیستند، او را در جایگاه فیلمسازی مؤلف مینشاند که با آگاهی، مرحله به مرحله دنیای مألوفش (و البته نهچندان بزرگش) را بنا نهاده و کامل کرده است. در فیلمهای ایستوود بهروشنی میتوان جدا از نشانههای مختلفی که دهههای گوناگون سینمای آمریکا و تحولات اجتماعی و سیاسی آن را بازنمایی میکنند، ردپای تفکر و رویکردی مشخص بر پایه یک جهانبینی مبتنی بر انگارههای شخصی و زیستی فیلمساز را مشاهده کرد. در مقام بازیگر، ایستوود در معروفترین آثاری که ایفای نقش کرده، از آثار سرجیو لئونه و وسترنهای اسپاگتی او و بهخصوص در فیلمهای دوست صمیمیاش یعنی دان سیگل، همواره شمایلی از عدالتطلبی از خود به نمایش گذاشته و این ویژگی مهم را در نقش فیلمساز به کاراکترهایش تسری داده است. از نگاهی کلی و دور، در آثار او همواره فاصلهای معنادار و شالودهساز میان قانون و برابری و میان برابری و عدالت وجود دارد؛ شکافی که با گذشت زمان به اشکال گوناگون درآمده، اما همواره حضور داشته است. در فیلمهای او قانون و آموزههای برآمده از تودههای اجتماع و نهادهای مدنی، در جدال با ناهنجاری و جرایم، همواره ناکارآمد هستند. در دنیای ایستوود عدالت همواره فراتر از برابری و مساوات عمل میکند و تبدیل به چیزی میشود که هسته اصلی آثار او را تشکیل میدهد. بازنمایی این خلأ انسانی را شاید بتوان به عنوان اصلیترین مؤلفه کلینت ایستوود تعبیر کرد. در دنیای ذهنی او، اجرای قانون حتی در کاملترین شکل قراردادیاش تضمینی برای تحقق عدالت نیست. از نگاه او پیچیدگیهای روانی شخصیتهای آثار او علیرغم آنکه عناصری ناهمساز و ناقض قانونمداری هستند، نهتنها عدالت را از میان نمیبرند، بلکه بهروشنی باعث تحقق آن در محدودهای انسانی و اخلاقی میشوند. در پیکره آثار ایستوود، تبهکاران یک پیکره واحد مبتنی بر کلیشههای ذهنی تماشاگر نیستند. او میان گناهکاران فیلمهایش، تفاوتهای بنیادینی ایجاد میکند که قانون و ابزارهای آن (پلیسها و مأموران امنیتی) را هم به اشتباه میاندازد و به همین دلیل است که آنها هیچگاه بهموقع به داد عدالت نمیرسند و انگار همواره چند گام عقب هستند.
جستوجوی همیشگی فیلمساز برای کشف ناخودآگاه شخصیتهایش، همان چیزی است که همواره ورق را از سمت ناهنجاری (عدالت ساختگی) به سمت هنجار بودن (عدالت حقیقی) سوق میدهد. ایستوود از طریق نمایش معصومیت و قرار دادن آن بر سر راه آدمهای نهچندان سربهراهش، شخصیتهایش را به کشف آنچه در درونشان دارند و الزاماً از آن باخبر نیستند، وامیدارد و در واقع با چیدن موانع عاطفی در مسیر حرکت آنها، تعارضات و تناقضات درونیشان را به نمایش میگذارد. از سویی جابهجا شدن قهرمانان آثار او از موقعیت گذشته به موقعیتی تازه وجه دیگری از دیدگاه شخصی ایستوود در قبال نقش محوری انسان در جامعه را باز میتاباند. جهان مملو از آدمهایی است که در جاهای اشتباه قرار گرفتهاند؛ آدمهای خوب در مکان بد و آدمهای بد در مکان خوب. افشای موقعیتهای اینچنینی و تلاش برای جابهجا کردن آنها کنش و دستاورد مهم دیگری در دنیای فیلمسازی ایستوود است. در جوزی ولز یاغی که متعلق به دوره اول فیلمسازی اوست، با شخصیتی مواجهیم که به دلیل قتلعام خانوادهاش و پیوستن عاملان این جنایت (چکمه سرخها) به بدنه قانون، چهره یک شورشی را به خود میگیرد. نقل دیالوگهای جوزی ولز با مرد خائنی به نام کارتینگر در میانههای فیلم، شاید مدخل مناسبی برای ورود به دنیای فیلمسازی او باشد.
کارتینگر: تو واقعاً فکر میکنی بتونی همه اون افراد رو بکشی قبل اینکه بهت شلیک کنن؟ نه، نه، آقای جوزی ولز. خوشبختانه در این ایالت چیزی به نام عدالت وجود داره.
جوزی ولز: تو این منطقه عدالت فقط یه کلمهاس آقای کارتینگر. مخصوصاً تو ایالت میزوری.
جوزی ولز یاغی نمونه مناسبی برای بررسی شکلگیری سینمای ایستوود و متعاقباً سینمای آمریکا در دهه ۷۰ میلادی است. دوران پس از جنگ ویتنام که چپگرایی را تقویت کرد و جسارت مبارزهطلبی گروههای مخالف و اعتمادبهنفس شورشیهای آمریکا از دل آن بیرون آمد و از طرفی رسوایی واترگیت که آشکارا پای ریچارد نیکسون، رئیسجمهور وقت ایالات متحده، را به میان کشید و باعث سلب اعتماد عمومی به نظام حاکم شد، تا حد زیادی در به وجود آمدن شخصیتهایی تکرو، کلهشق، لجباز و نیرومند همانند جوزی ولز در همین فیلم، تراویس بیکل (رابرت دنیرو) در راننده تاکسی و هری کالاهان (کلینت ایستوود) در هری کثیف و مکمورفی (جک نیکلسون) در دیوانه از قفس پرید و نمونههای دیگر مؤثر بودند. از همین رو شکلگیری شخصیتهای آثار ایستوود را نیز به نوعی میتوان محصول همین شرایط دانست. دهه ۷۰ و ۸۰، کموبیش به همین منوال سپری شد و اغلب کاراکترهای او در واقع ملهم از کاراکتر جاویدان هری کالاهان شخصیتهایی نهچندان پیچیده بودند که تنها یک وظیفه داشتند؛ برقراری عدالت از طریق انتقام و کنش شخصی. بی موویهایی که کمکم داشتند به دلیل محدودیت جهان کوچکی که میساختند و با افراط در تکرار (که نمونه دمدستیاش، ضربه ناگهانی ساخته خود اوست که ادامهای نسبتاً ضعیف از هری کثیف ساخته دان سیگل است) از تاثیرگذاری گذشته فاصله میگرفتند. اما اتفاق مهم در سینمای ایستوود در اوایل دهه ۹۰ و با فیلم نابخشوده افتاد؛ فیلمی که جدا از پیشرفت محسوس فیلمساز در زمینه کارگردانی، از لحاظ شخصیتپردازی و تکامل نگاه فیلمساز و پختهتر شدن جهانبینی او تحولی شگرف به حساب میآمد.
حالا دیگر با شخصیتهایی مواجه بودیم که برخلاف قبلیها چندان تکبعدی و قابل پیشبینی نبودند. ویل مانی (کلینت ایستوود) یک خلافکار قدیمی بود که بعد از مرگ همسرش از فرزندانش مراقبت میکرد. او تصمیم میگیرد در ازای پول آدم بکشد و پیرنگ فیلم او را به تقابل با مجری قانون در شهری کوچک (بیل کوچیکه با بازی جین هاکمن) میکشاند. از نابخشوده به بعد آدمهای ایستوود تنها با صفت خوب شناسایی نمیشدند. بلکه گناهکارانی بودند که قرار بود خطاهایی را که در گذشته مرتکب شدهاند، در جایی دیگر جبران کنند. ویل مانی در نابخشوده، بوچ (کوین کاستنر) در دنیای بینقص، استیو اورت (کلینت ایستوود) در جرم واقعی و والت کوالسکی (ایستوود) در گرن تورینو تنها چند نمونه از همین رویکرد به شمار میروند. در دنیای بینقص، بوچ به همراه رفیقش از زندان میگریزند و نیمهشب به منزل زنی میروند که با بچههایش زندگی میکند. تعرض تری (دوست بوچ) به زن، واکنش بوچ را در پی دارد و آنها برای دستگیر نشدن مجبور به دزدیدن پسربچه (فیلیپ) میشوند. ارتباط عاطفی پدیدآمده میان بوچ و فیلیپ رابطه آنها را از رباینده/ ربودهشده به پدر/ پسر تغییر میدهد و در انتها دستان سنگدل قانون (این دستاورد گاه عبوس و بیانعطاف مدنیت) عدالت ناعادلانهاش را اجرا میکند. سابقه این دستمایه در کارنامه ایستوود را بهراحتی میشود در فیلم بیریزی و میان بیریزی (کی لنز) و فیلیپ (ویلیام هولدن) که مردی عیاش و زنباره است، یا در فیلم گرن تورینو میان تائو (بی وانگ) و والت (ایستوود) که در جنگ آسیای شرقی تعداد زیادی انسان اعم از کودک و بزرگسال را به گلوله بسته و همچنین در محبوب میلیون دلاری میان مگی (هیلاری سوانک) و فرانکی (ایستوود) که چندان ارزشی برای زنان قائل نیست نیز مشاهده کرد. گویی از ترسیم یک داستان مبتنی بر انتقام میان دو قطب خیر و شر به معنای ساده و عوامانه آن به جهانبینی پیچیدهتری رسیدهایم که در آن لازمه اقدام قهرمانانه الزاماً مثبت بودن و در موضع خیر بودن او نیست.
فیلمهای ایستوود بهتدریج و گهگاه از پایانهایی خوش و راضیکننده برای مخاطبِ عادتکرده به این نوع فیلمها به پایانبندیهایی تراژیک رسیدند و از این طریق در نمایش آنچه به بیعدالتی تعبیر میشود، تصویر دقیقتری از اوضاع جهان پیرامونشان ارائه دادند. بازتاباندن جهانی را که خشونت در آن سال به سال غلظت بیشتری پیدا میکند، شاید بتوان گام مهم فیلمساز در مواجهه و به پس راندن رویای آمریکایی در جهت تقویت تصویر عدالت پوچ تعبیر کرد. در دنیای بینقص بوچ هر آنچه میتواند، در قبال فیلیپ انجام میدهد و نهایتاً بر چمنزاری بیانتها جان میسپارد. در گرن تورینو کوالسکی برای نجات همیشگی خانواده تائو (و در جبران آنچه در جنگ بر سر مردمان آسیای شرقی آورده) دست به اقدامی بیبازگشت و تراژیک میزند و مرگی خودخواسته را برمیگزیند تا تائو و خانوادهاش را از شر خلافکارهای محله مصون بدارد. در نگاهی دیگر عدالت از پدیدهای برساخته از جوامع مترقی، ابعادی گستردهتر مییابد و وجهی فلسفی پیدا میکند. در رودخانه مرموز جیمی (شان پن) زمانی به بیگناهی دوست دوران کودکیاش دیو بویل (تیم رابینز) پی میبرد که دیگر دیر شده و نه از دست او کاری برمیآید و نه از دست قانون. یا در محبوب میلیون دلاری فرانکی فرصت برداشتن چهارپایه درون رینگ را پیدا نمیکند و اینگونه سرنوشت محتوم و غمانگیز مگی را رقم میزند. انگار که وضعیت وارونه شده و عفریتی پنهان در هزارتوی زندگی شخصیتها رخنه کرده تا بیگناهان را به سزای بیگناهیشان برساند.
از زاویهای دیگر شخصیتهای آثار فیلمساز جدای از آنکه به مرور از کاراکترهای یکسره مثبت به شخصیتهایی با گذشته تاریک و گناهکار تبدیل شدند، ویژگیهای دیگری نیز داشتند. اغلب آنها به دلیل پافشاری در علاقه به دلمشغولیهای شخصیشان با خانوادههایشان دچار مشکل بودند. در قدرت مطلق، لوتر (ایستوود) یک سارق حرفهای است که به دلیل شغلش سالهاست با دخترش کیت (لورا لینی) رابطهای ندارد. در جرم واقعی، استیو (ایستوود) یک زنباره تمامعیار است که از رابطه پنهانی با همسر همکارش نیز ابایی ندارد. به همین دلیل از سوی همسرش باربارا (دایان ونورا) طرد میشود. در گرن تورینو، والت کوالسکی به دلیل بداخلاق بودن و انعطاف نداشتنش با فرزندان و نوههایش ارتباط خوبی ندارد. آنها نمیتوانند تعادل زندگیشان را حفظ کنند و همواره میکوشند از راهی دیگر نظر اطرافیانشان را نسبت به خودشان عوض کنند. اگر راهی برای جبران وجود دارد، جایی خارج از فضای خانواده است.
قاچاقچی، آخرین ساخته ایستوود کهنهکار، علیرغم ظاهر ساده و غلطاندازش، در حکم یک وصیتنامه سینمایی است. همچون آخرین تکه از پازلی که در فضای بهجامانده از پنج دهه فیلمسازی او نشسته است. ارل استون با بازی ایستوود با آن اندام خمیده، صورت چروکیده و صدای لرزان، عصاره شخصیت آشنایی است که از سینمای شخصی فیلمساز میشناسیم. پیرمردی که زندگی و خانوادهاش را وقف کار کرده و حال به انتهای خط رسیده. هر بار به بهانهای فرصت بودن در کنار خانواده را از دست داده. اولین تصویری که از خانواده او میبینیم، وضعیتی است که دختر ارل در روز عروسیاش منتظر پدر است. همسر سابق ارل با لبخندی که به جای خوشنودی نمایانگر عادت کردن او به رفتارهای نسنجیده ارل است، به دخترش اطمینان میدهد که پدرش همانطور که برای غسل تعمید و مراسم فارغالتحصیلی او نیامده، برای ازدواج او نیز نخواهد آمد. توجه به تصاویری که پیش از این صحنه دیدهایم و خوشگذرانی ارل در جشنواره گل و برنده شدن او تصویر نسبتاً کاملی از ارل به دست میدهد. از طرفی ساختار فیلمنامه از همان دقایق ابتدایی رویکرد فیلم در مطالعه مفهوم زمان و ارتباط گریزناپذیرش به زوال را بهروشنی عیان میسازد. پس از صحنه برنده شدن ارل در جشنواره گل، تصویر برش میخورد به ۱۲ سال بعد که او به دلیل رونق کسبوکارهای اینترنتی و بدهیهای گوناگون مجبور به ترک مزرعه کوچکش است؛ دو صحنه که در مقیاسی کوچک بازگوکننده غفلت ارل از آن چیزی است که در اطرافش در جریان است و او به آنها توجه ندارد. ارل از سر ناچاری به خانه دخترش میرود و پس از برخورد سرد همسر سابق و دخترش و با یک پیشنهاد تصمیم میگیرد از طریق کار کردن برای کارتل مواد مخدر و کسب درآمد، مجدداً پیش خانوادهاش اعتبار کسب کند و به آنها نزدیک شود، اما فرصت این کار را پیدا نمیکند. جایی در اوایل کارش ارل در اتومبیل قراضهاش ترانهای را با این مضمون گوش میدهد و با آن همخوانی میکند: تو را دوست دارم، بیش از روز قبل، اما نه به اندازه فردا. قرینه این صحنه جایی در اواخر فیلم است؛ صحنهای که ارل در کنار تخت همسر سابقش که به سرطان مبتلا شده، جمله اول ترانه (دوستت دارم) را به همسرش میگوید. زن در پاسخ جمله بعدی (بیش از دیروز) را با حالتی سؤالی و طنازانه میپرسد و مجدد ارل جمله بعدی (مسلماً کمتر از فردا) را میگوید که استعاره دردناکی از زندگی آنهاست. تصویر به کلیسا و مراسم ترحیم ماری برش میخورد و مجدداً از دست دادن زمان را گوشزد میکند و اینگونه شکاف همیشگی میان قهرمان و اطرافیانش در اینجا به فاصلهای دستنیافتنی تبدیل میشود.
اگر در آثار قبلی قهرمانهای فیلمساز در پی جبران خطاهایشان در جایی خارج از فضای خانوادگی بودند، در اینجا عنصر زمان مفهوم سبعانهای پیدا میکند و تبدیل به حریفی سرسخت میشود که ارل قادر به شکست دادنش نیست. حالا دیگر قهرمان آن مرد نیرومند اسلحه به دست گذشته نیست که میخواست از طریق انتقام و کشتن، عدالت را احیا کند. ورق برگشته و سیلی محکم زمان او را به خود آورده تا اینبار خودش، خودش را مجازات کند و طوق سنگین عدالت را به گردن خودش بیندازد. در سکانس دادگاه در پایان فیلم، درحالیکه به نظر میرسد وکیل مدافع ارل با استناد به گذشته او (حضور او در جنگ) و وضعیت فیزیکی و سن و سال ارل میتواند او را تبرئه کند، ارل گناهکار بودن خودش را اعلام میکند و در لحظه وداع با خانوادهاش، اینگونه به جرمش اعتراف میکند: من همه چیز رو میتونستم بخرم، غیر از زمان. تماشای صورت رنجور و تکیده ایستوود و مرور ناگزیر آنچه از سیر تاریخی شخصیت او در سالیان گذشته به ذهن میآید و مقایسه قهرمان سالهای دور با پیرمردی که با بغض با خانوادهاش وداع میکند، سینمای ایستوود را تبدیل به چیزی همانند پرتره شخصی میکند. ارل میتواند هرکدام از قهرمانان قبلی باشد. چه جوزی ولز یا هری کالاهان، یا ترکیبی از همه آنها. مهم این است که او تنها به اندازه یک دوستت دارم فرصت حضور در کنار همسر سابقش را دارد و بازگشت به گذشته همچون رویایی دستنیافتنی و حسرتی ابدی تا جایی فراتر از هر زمان و مکانی در ذهنش باقی خواهد ماند. سینمای انسانمحور کلینت ایستوود طی ۵۰ سال شاید مطلع هیچ نوع جریانسازی نبود اما سینمای آمریکا بدون حضور او قطعاً چیزی کم خواهد داشت.
\*عنوان کتابی از فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی