موفقیت فیلمنامه **کوکلوس کلان سیاهپوست** در اسکار را میتوان در ادامه موجی دانست که چند سالی اوج گرفته و سفارشاتی مانند حقوق سیاهان، دگرباشان و... در صدر توجهات قرار گرفتهاند. حامیان چنین سوژههایی خود به کلانهایی بدل گشتهاند که دخل و تصرفهایشان...
موفقیت فیلمنامه کوکلوس کلان سیاهپوست در اسکار را میتوان در ادامه موجی دانست که چند سالی اوج گرفته و سفارشاتی مانند حقوق سیاهان، دگرباشان و... در صدر توجهات قرار گرفتهاند. حامیان چنین سوژههایی خود به کلانهایی بدل گشتهاند که دخل و تصرفهایشان در جشنوارههای معتبر، خود متبادرکننده همان تعصبات کوکلوسهاست. آثار متوسطالحال و بعضاً کممایهای که گرچه در این چند ساله بسیاری از جوایز تعیینکننده را نصیب خود کردهاند، اما پس از گذشت زمان سخت میتوان حتی موضوع و داستان این فیلمها را به خاطر آورد. ۱۲ سال بردگی، آبی گرمترین رنگ است، کتاب سبز، برو بیرون، رُما و مهتاب نمونههایی از این آثار هستند. هرچند اسپایک لی از فیلمسازان معاصری است که در ساختن فیلمهای اینچنینی پیشرو بوده، اما جدا از مضمونمحور بودن فیلمنامه -که خود یک امتیاز منفی است- پیرنگ فیلمنامه ایرادات واضحی دارد. سوا از اینکه استخدام اولین سیاهپوست در اداره پلیس آمریکا چقدر هیجانانگیز است و ظرفیت دراماتیک این واقعه به چه اندازه کشش یک اثر سینمایی را دارد، تَلهای که نویسنده فیلمنامه در آن گرفتار شده، یکی از آفتهای رایج درامهایی است که بر مبنای واقعیت نوشته میشوند. این تلهها را میتوان به دو جنبه ساختاری و محتوایی تقسیم کرد. برای بررسی این موضوع، ابتدا لازم است خلاصهای از داستان بازگو شود.
رون استالورث به استخدام اداره پلیس شهر کلورادو درمیآید و در اولین مأموریت جدی، در نقش یک نفوذی به اتحادیه دانشجویان سیاه ورود میکند، اما در ادامه، طی تماسهایی با سرکرده یک کلان نژادپرست خود را سپیدپوستی افراطی جا میزند و در قرارهایش، همکار خود، فلیپ، را که یک یهودی است، به جای خود میفرستد و به این ترتیب، این تیم دو نفره موفق به نفوذ در تشکیلات فرقه نژادپرست میشوند.
با همین چند خط میتوان پی برد که قسمت ابتدایی پیرنگ یعنی حضور پنهانی در تشکیلات دانشجویان سیاهپوست اضافه است. اختصاص زمانی بسیار طولانی به این مأموریت نهتنها چیزی به داستان اضافه نمیکند، بلکه موجب تنگ شدن جای مهمی از فیلمنامه نیز شده است؛ معرفی زندگی عادی قهرمان پیش از ورود به اداره پلیس. فیلمنامه بی هیچ دیباچهای از زندگی رون استالورث او را به ماجرایی پرتاب میکند که بدون زمینهچینی لازم، موفقیت و شکست قهرمان برای تماشاگر معلق میماند. حداقلِ زمینهچینی لازم برای درگیر کردن مخاطب میتوانست بیان انگیزه قهرمان باشد که چرا تصمیم گرفته به استخدام اداره پلیس درآید؟ اگر به اداره پلیس ورود کند اما در مأموریتها شکست بخورد، چه چیز زندگی خصوصی او مورد تهدید قرار میگیرد؟ تله وفاداری به واقعه باعث شده اسپایک لی بدون در نظر گرفتن کارکرد برخی از رویدادها در ساختار، صرف واقعی بودنشان آنها را در پیرنگ بگنجاند. شاید توجیه این باشد که اساساً قهرمان راغب برای ورود به ماجرا نیازی به دعوت، رد دعوت و... ندارد، اما این عدم نیاز به مقدمه در صورتی قابل پذیرش است که یا پاداش رسیدن به هدف بسیار بزرگ باشد (مانند سرقت از بانک)، یا مسئله بر سر نیازهایی حیاتی اما بیخطر و دارای پتانسیل مانند ماجراهایی عاشقانه باشد که مخاطب اشتیاق قهرمان را بدیهی فرض کند. تنها بهره نفوذ رون به انجمن، آشنایی با دختری (پاتریس) است که بعدها قهرمان به طور اتفاقی جان او را نجات میدهد و این نیز جزو مهمترین اشکالات فیلمنامه است. چراکه در درامهای مشابه، در ابتدای امر، مسئله ماهیتی شخصی و محدود دارد، اما به مرور برای عظیمتر شدن ابعاد فاجعه، نویسنده مسئله را به سطوح اجتماعی بالاتری بسط میدهد (مانند محله چینیها) و در این فیلمنامه درست برعکس عمل میشود. یعنی مهمترین کاری که قهرمان در پیک درام انجام میدهد، حفظ جان دختری است که اساساً میتوانست پایش به داستان گشوده نشود.
محوریت مضمونگرایی تله دیگری است که نویسنده فیلمنامه نتوانسته خود را از دام آن برهاند. به طور مشخص سکانسی در ابتدای فیلمنامه وجود دارد که نزدیک به هشت دقیقه کوامیتوره بالای تریبون شعار میدهد و حضار نیز هورا میکشند. فیلمنامه اسپایک لی در مابقی صحنههای خود نیز بسیار پرگو و کمکنش است. هر دو طرف تخاصم کاری جز فحاشی یا شعار دادن ندارند. جانگوی رهاشده نیز درباره سیاهپوستی است که در موقعیتی مشابهِ قهرمان کوکلوس کلان سیاهپوست قرار میگیرد. جانگو میخواهد معشوق خود را با کمک یک سپیدپوست (دکتر شویل) نجات دهد و مهمتر اینکه در آنجا هم یک سیاهپوست بیتجربه مجبور است با وانمود کردن به نژادپرستی و بدرفتاری با همنوعان خود نقشههایش را پیش ببرد؛ اما به لحاظ ارزشهای دراماتیک این کجا و آن کجا. هرچند زمینه تاریخی دو رویداد و همچنین لحن سرخوشانه اسپایک لی و در عوض، وسترن خشن تارانتینو رویکرد را به موضوع عوض میکنند و به همین دلیل نمیتوان نژادپرستهای خرفت این فیلم را با بردهدارهای وحشی آن مقایسه کرد، اما میتوان چرایی این رویکرد طنزآمیز اسپایک لی را مورد تحلیل قرار داد. مسئله بر سر باورپذیری کنشهایی است که شخصیتهای کولوسکلان سیاهپوست انجام میدهند. رون در اولین دیدار بهراحتی با پاتریس گرم میگیرد و خیلی زود بین این دو رابطه عاطفی برقرار میشود. از آنسو نیز راستگرایان افراطی بهراحتی فریب رون و فلیپ را میخورند و نهتنها درهای تشکیلات خود را به روی این زوج میگشایند، بلکه به فلیپ پیشنهاد رهبری نیز میدهند. از این دست حفرهها در فیلمنامه فراوان است. به یاد آورید صحنهای که فلیپ در اتومبیل فلیکس نشسته و رون به قدری در این تعقیب، به ماشین فلیکس نزدیک شده که در آن ظلمت شب، نژاد تیره او نیز قابل تشخیص است. به عبارتی، پلیس کلورادو سیاهپوستی را بدون هیچ آموزشی از بخش بایگانی به بخش حساسی مثل مأموریتهای مخفی فرستاده که حتی بدیهیترین اصول را نمیداند!
از آن طرف نیز نویسنده با قرار دادن آنتاگونیستهای کودن و کاریکاتوری که قادر به تشخیص صدای زنده و تلفنی یک نفر نیستند و از قرار دادن یک بمب در صندوق پستی عاجزند، به نوعی تعادل را در دو طرف تنازع برقرار میکند، اما این نادیده انگاشتن فرضیات جهان واقعی با تمهیدِ کمدی، در صورتی که میخواست سر و شکلی جدی به خود بگیرد، مانند فیلمنامه تارانتینو مستلزم پرداخت جزئیاتی فراوان و دقیق بود. فیلمساز با رویکرد کمیک توانسته خود را از شرّ منطقهای دستوپاگیر خلاص کند که البته خلاصی از علیتمندی، برای یک فیلمنامهنویس همیشه بهایی سنگین داشته است.
قبیله، گروه