در روایت کلاسیک، شخصیت اصلی در نقطه عطف با یک مشکل یا معضل بزرگ روبهرو میشود و بر سر دوراهی قرار میگیرد. او با تصمیمی که میگیرد، سفری سخت و دشوار را آغاز میکند، از موانع بزرگ رد میشود و سرانجام پرچم...
در روایت کلاسیک، شخصیت اصلی در نقطه عطف با یک مشکل یا معضل بزرگ روبهرو میشود و بر سر دوراهی قرار میگیرد. او با تصمیمی که میگیرد، سفری سخت و دشوار را آغاز میکند، از موانع بزرگ رد میشود و سرانجام پرچم پیروزی را به دست میگیرد یا شکست میخورد. همه شخصیتهای فیلمهای کلاسیک اینگونهاند. اگر روایت فیلم یهوا را کلاسیک در نظر بگیریم، یهوا به قتل شوهرش متهم است و تصمیم گرفته فرار کند تا خودش و بچهاش را نجات دهد. شروع فیلم به واسطه فیلمبرداری و کارگردانی و همچنین ابهام و تعلیقی که ایجاد میشود، تحسینبرانگیز و قابل قبول است. پرسشهای متعددی در ذهن مخاطب ایجاد میشود مبنی بر اینکه این زن و این بچه از چه چیزی فرار میکنند و کجا میروند. پس از اینکه یهوا در خانه روستایی پناه داده میشود، علت فرارش مشخص میشود. یهوا قصد میکند شخصیت واقعیاش را پنهان کند و پس از مدتی از آنجا برود. تا اینجا فیلمنامهنویس انگیزه و تصمیم شخصیت را بهخوبی نشان میدهد، اما در ادامه فیلم اطلاعات تازه و البته دراماتیکی به مخاطب نمیدهد. فیلم به سرگیجهای تبدیل میشود و بیشتر به روایتی مدرن از پرسههای یهوا بدل میگردد. یهوا هیچ هدف مشخصی ندارد و سرگشته است. راز و رمزها هر لحظه بیشتر میشوند و تماشاگر نهتنها پاسخ پرسشهایش را پیدا نمیکند، بلکه در یک هزارتوی گنگ گرفتار میشود. معمولاً در تعریف پروتاگونیست یا قهرمان خواندهایم که شخصیت اصلی کسی است که داستان حول محور او میچرخد، ولی در
در روایت مدرن اگرچه زنجیره علّی همچون شیوه کلاسیک وجود ندارد، اما به این معنا نیست که کنش دراماتیک وجود ندارد، یا رفتارهای شخصیت اصلی بدون منطق است. یهوا هم به عنوان یک روایت مدرن و هم یک روایت کلاسیک دچار نقصان است. در واقع یهوا روایت مشخصی برای قصهگویی ندارد؛ ایده اصلی فیلم و سرگذشت یهوا به عنوان یک زن و همچنین برخی از خردهپیرنگها جذاباند، ولی اینها بهتنهایی کافی نیستند. یک فیلمنامه بیش از هر چیز به یک شخصیت با دغدغههای (درونی و بیرونی) نیاز دارد تا ماجرا و پیشامدهای منطقی یا تصادفی معنی پیدا کنند. شخصیت اصلی کسی است که تصمیم میگیرد و این تصمیم سرنوشتش را تغییر میدهد. یهوا سه بار تصمیم جدی میگیرد، اما این تصمیمات نهتنها چیزی به بار دراماتیک فیلم نمیافزایند، بلکه در جهت تضعیف شخصیتپردازی هستند. نخست فرار از دست قانون، دوم تصمیم به مخفی کردن شخصیت واقعیاش، و در پایان فراری دادن زن جوان و تسلیم کردن خودش. مخاطب نیاز دارد بداند چه اتفاقی در دنیای ذهنی و روحی یهوا رخ داده است که ناگهان از فرار دست میکشد و خودش را فدا میکند. تماشاگر با شخصیتی همراه میشود که گفته و ناگفتههایش را درک و لمس میکند. به عبارتی دیگر، صرف نمایش تنهایی و رنج، یا حتی رقص، مخاطب را دچار هیجان نمیکند، بلکه مخاطب به شناخت شخصیت نیاز دارد تا خودش را با او یکی بپندارد. فیلم یهوا حرفهای زیادی دارد؛ حرفهایی درباره جنگ، زندگی پس از جنگ و سرانجام درددلهایی درباره زنان و مادران، که هیچیک به درستی و زیبایی بیان نمیشود، چراکه انگار از یک راز خبر ندارد؛ زمانی مخاطب از صحنه، تنش و کشمکشهای فیلم به هیجان میآید که یک شخصیت واقعی و ملموس در فیلم وجود دارد و مخاطب از دریچه و نگاه او جهان فیلم و حوادثش را مشاهده میکند و متأثر میشود.
یهوا میتوانست یک تراژدی باشد؛ تراژدی زنی که هم گناهکار است و هم بیگناه، و همین ابهام و تردید، مخاطب را دچار کاتارسیس کند، اما متاسفانه در عین حال که از زاویههای مختلف اثری قابل قبول است، به دلیل اینکه تصویر درست و کاملی از شخصیت اصلیاش ارائه نمیدهد، نهتنها ایثار او عمق و تأثیری ندارد، بلکه فیلمنامه همزمان بین دو ساختار روایی کلاسیک و مدرن معیوب و الکن میماند.