اولین فیلم بلند علیرضا معتمدی، نویسنده نسبتاً باسابقه و نامآشنای سینما، به سبک و سیاق اغلب منتقدانی که در سالهای اخیر به جرگه فیلمسازان پیوستهاند، درامی شخصیتمحور است. فیلمی روشنفکرانه به معنای عام آن که با فاصله گرفتن از الگوهای کلاسیک قصهگویی...
اولین فیلم بلند علیرضا معتمدی، نویسنده نسبتاً باسابقه و نامآشنای سینما، به سبک و سیاق اغلب منتقدانی که در سالهای اخیر به جرگه فیلمسازان پیوستهاند، درامی شخصیتمحور است. فیلمی روشنفکرانه به معنای عام آن که با فاصله گرفتن از الگوهای کلاسیک قصهگویی میکوشد با پرسه زدنهای طولانی در جغرافیای محبوب فیلمساز (اصفهان) و ادای دین به علاقهمندیها و دغدغههای ذهنی شخصیت اصلی بر بستری از روابط عاشقانه، حدیث نفسی لطیف و شاعرانه باشد و از سوی دیگر، در پی رسیدن به نقطه آرامشبخشی که شخصیتهای فیلم در طول روایت به دنبال آن میگردند. برآمده از ذهن فیلمسازی که نشان میدهد چگونه از سالها فیلم دیدن و نوشتن درباره آنها، سینما را آموخته و حالا پا به وادی سخت و دشوار فیلمسازی گذاشته است. سینمای روشنفکری ایران طی سالهای متمادی، مختصات و ویژگیهایی را برای خود تعریف کرده که فارغ از ارزشگذاری، میتوانند در راه شناخت هر چه بیشتر اینگونه فیلمها راهگشا باشند. بیشتر این آثار کوشیدهاند با محو کردن عامدانه پیرنگ، دوری جستن از مسائل روز اجتماعی و کنکاش در هزارتوی ذهن شخصیتها و مکث بر لحظات و موقعیتهای ساده و گذران زندگی روزمره، جهان شخصی خودشان را بیافرینند. آنچه در نگاه اول میان فیلم علیرضا معتمدی و قراردادهای مرسوم درامنویسی شکاف ایجاد میکند، تفاوت در نگاه و رویکرد شخصی فیلمساز نسبت به شخصیتپردازی و تأثیر کنشمندیهای آشکار آنها بر پیش راندن روایت است. به عبارتی، در الگوی کلاسیک، همواره منحنی شخصیت و سمتوسوی حرکت او مسیر معینی دارد. یعنی فیلم از آرامش اولیه آغاز میکند. برای شخصیت بحران میآفریند و نهایتاً با استفاده از ویژگیهایی که برای شخصیت تعریف کرده، او را در انتها تبدیل به چیزی میکند که دیگر موجود ابتدای فیلم نیست. اما فیلم معتمدی در یک سرپیچی ستودنی، شخصیت اصلی را مبدل به دستاویزی برای خوانش وضعیت موجود و تغییر در شخصیت فرعی فیلمش میکند و در پایان شخصیت فرعی، دیگر همان زنی نیست که در ابتدا خواهان جدایی از همسرش بود. به عبارتی دیگر، رضا با توسل بر وجوه شخصیتی و طمأنینهای که در برخورد با دیگران از خودش نشان میدهد، بر محیط پیرامونش تأثیر میگذارد و همسر سابقش را به سمت خود فرا میخواند. اما نکته دیگری که رضا را از اغلب آثار جریانگریز و روشنفکرانه سینمای ایران جدا میکند، داشتن شور و شعفی صادقانه نسبت به زندگی است که از طریق طراحی موقعیتها، مکث بر جزئیات کلامی و تصویری و توجه ویژه به رنگ و لعاب نماها و طراحی صحنه و لباس و حتی نورپردازی خودش را نشان میدهد. بر خلاف بسیاری از آثار سینمای روشنفکری ایران که با نگاهی متفرعن و نوعی عزلتنشینی تحمیلی و ساختگی، سعی میکنند با جدایی هر چه بیشتر از متن اجتماع، لحن یکه و خاص خودشان را پیدا کنند، «رضا» نمایشی بیپیرایه و دلپذیر از میل و اشتیاق به زیستن است.
فیلمنامه با چینش آگاهانه موقعیتهایی بهغایت ساده و بهظاهر کماهمیت و با توسل به جادوی کلام از طریق طراحی هوشمندانه گفتوگوها، بیکنشی و بیعملی ظاهری شخصیت اصلی را تبدیل به کنشی پنهان و تلاشی نادیدنی در پیکره فیلم میکند و از خلال زندگی روزمره، گوهر وجودی شخصیت اصلیاش را به نمایش میگذارد. در اینجا دیگر عدم کنش و فعال بودن شخصیت در جهت سمت و سو بخشیدن به ساختار فیلمنامه، ناشی از انفعال و ضعیف بودن شخصیت (و چه بسا فیلمساز) نیست. بلکه کندوکاوی است بر تأثیر بردباری و سکونی که باعث سیال شدن سیر زندگی رضا میشود و نیروهای مخالف را بهتدریج در خود حل میکند. در واقع فیلمساز با پنهان کردن و خسّت در نمایش خواسته اصلی شخصیت و با پرهیز از گفتن مستقیم، به بیانی شیوا و مؤثر دست پیدا میکند که غایت هر فیلمنامهای است. رضا (با بازی علیرضا معتمدی) مردی حدوداً ۴۰ ساله است. شغلش بازسازی نماهای تاریخی و باستانی است. داستاننویس است و در نشریات نقد فیلم مینویسد. چاق است و کند حرکت میکند و چهره و بیانی آرام و دلنشین دارد. مختصات ظاهری زندگی او با وجود مشکلی که برایش پیش آمده، مملو از رنگهای شاد و سرزنده است. چه در نوع پوشش و چه در چیدمان خانهاش یک نوع سلیقه و بینش زیباییشناسانه میبینیم که حتی فیلمبرداری و قاببندیها را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. به همین دلیل رنگبندی تصاویر نهتنها صرفاً راهکاری به قصد جلوهگری و خودنمایی نیستند، بلکه در خدمت خلق فضا و مهمتر از آن شخصیتی هستند که بهشدت به خودش وفادار است. برخلاف بسیاری از آثار روشنفکرانهای که با دیدی عبوس و نگاهی از بالا به جهان پیرامونشان مینگرند، با فیلم و کاراکتری طرفیم که تکهای خوشرنگولعاب از تجربه زیستی در این سرزمین است و سخاوتمندانه گوهر ذاتی زندگیاش را به دیگران میبخشد. نسبت استعاری بین شغل رضا (بازسازی خرابهها) با وضعیتی که خود در آن قرار دارد (خراب شدن رابطه و نیاز به ترمیم آن) و از سویی، نویسنده بودن او و جنس قصهای که در حال نگارش آن است، انتخابهای هوشمندانهای هستند که فارغ از ساختار فیلم، کمک شایانی به شخصیتپردازی فیلم کردهاند. حتی علاقه و مهارت رضا در آشپزی وجه دیگری از زندگی شخصی او را بیان میکند که در ادامه به آن خواهم پرداخت. از میان سکانسهای مختلف فیلم، سکانسی وجود دارد که به نظر میرسد جوهره دیدگاه شخصیت اصلی و چه بسا فیلمساز را بتوان در آن جستوجو کرد. در صحنهای از فیلم شخصیت اصلی یعنی رضا، با فاطی (سحر دولتشاهی) که حالا از او جدا شده، مشغول خوردن غذا هستند. در جایی میان گفتوگوها، زن درباره کیفیت غذای هندی و ویژگیهای آن مثل سریع آماده شدن با مرد صحبت میکند و مرد در پاسخ و در دفاع از غذاهای ایرانی به این نکته اشاره میکند که غذای ایرانی را به این دلیل ترجیح میدهد که با حوصله و دقت و زحمت کشیدن آماده میشود. نکتهای که به نوعی تفاوت نگرش فاطی و رضا را بهروشنی عیان میکند و در نگاهی دیگر استعارهای است از شخصیت زنی بیقرار که در پایان فیلم به رضا میگوید اصلاً نمیداند خواستهاش چیست و فقط میخواهد بحرانی را که برایش به وجود آمده، با سرعت پشت سر بگذارد. در تقابل با خونسردی و آرامش مردی که لااقل با رفتارش نشان میدهد اصراری برای برونرفت از وضعیت کنونیاش ندارد و اتفاقاً بعضی چیزها را به دست زمان میسپارد. همانند نمای آغازین فیلم که رضا را در رختخواب میبینیم و او بدون هیچ حرکتی به بیرون خیره شده و انتظار طلوع خورشید را میکشد. فیلم با روز جدایی زوج اصلی آغاز و با رجعت زن به سوی مرد پایان مییابد. در این فاصله فیلمنامه دلیل مشخصی برای این جدایی به بیننده ارائه نمیکند. حتی در سکانس دادگاه با وجود عنوان کردن اختلاف آنها بر سر داشتن فرزند، به دلیل صحنههای قبلی و شوخیهاي کلامی و رابطه گرمی که از آن دو دیدهایم، بهانه عنوانشده را بهسختی میتوان پذیرفت. بحث بر سر اینکه آنها چه بهانهای برای جداییشان عنوان کنند و لحن فیلم، ماجرای بچهدار شدن را کمرنگ و کمرنگتر میکند. در فاصله جدایی ابتدایی تا وصال پایانی با پرسههای بیانتها و بیهدف رضا مواجهیم که انگار تنهاییاش بهانهای است برای کشف ماهیت وجودی او. فصلهای گوناگون و طولانی راه رفتن رضا در مناطق گوناگون اصفهان و برخورد گرم و صمیمیاش با دیگران، بیش از هر چیز دیگری گویای این موضوع است که او عاشقانه زندگی را دوست دارد. مهارت او در آشپزی که در بالا به آن اشاره شد، و حتی پرداختن به جزئیاتی همانند وسواس در خریدن چند بوته سیر در فصل برخورد با خانواده عمه و همراهی با دختر عمهاش و... همگی بر این ویژگی ظاهراً ساده اما مهم او صحه میگذارند. در میان جاهایی از این گشتنها فاطی دو مرتبه به خانه رضا میآید و به نظر میرسد در آنجا آرامشی را مییابد که انگار در بیرون و زندگی شخصیاش از او دریغ شده. برخورد گرم و صمیمی رضا، تضاد میان داخل خانه و خارج از آن را برای زن دو چندان میکند. شیوه پرجزئیات پرداختن به زندگی رضا پس از جدایی او از فاطی و چالشهای ارتباطی او با دو زن (دخترعمهاش که رضا را آدم جالبی نمیداند) و ویولت (با بازی ستاره پسیانی) همانقدر که بیننده را به لحاظ احساسی درباره دوستداشتنی بودن رضا اقناع میکند، فاطی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. انگار او در جایی مخفی شده و زندگی همسر سابقش را موبهمو مشاهده میکند. از طرفی داستانی که رضا در حال نوشتن آن است و آن را با صدای خود رضا در لابهلای فصول مختلف فیلم میشنویم، تبدیل به مفهومی معاصر برای زندگی خود او میشود؛ خانوادهای در حال رفتن به سفر حج پیرمردی را که همراهشان است، به دلیل بیماری و کهولت سن در جایی رها میکنند و میروند. پیرمرد چارهای جز شکیبایی برای در آغوش گرفتن مرگ ندارد، اما آنقدر زنده میماند تا پیردختری او را با خود میبرد و پیرمرد را تیمار میکند و از وصلت آنها فرزندی به دنیا میآید که نامش را اصفهان میگذارند. در مورد رضا هم کموبیش همین اتفاق میافتد. او تنها مانده و سعی میکند با وضعیتش کنار بیاید. رابطهای نیمهکاره را تجربه میکند، اما عشق به همسر سابقش دست از سرش برنمیدارد و با هر اشارهای از سمت او همه چیز را کنار میگذارد و به سمت او کشیده میشود. حتی زمانی که ویولت را برای ناهار به خانهاش دعوت کرده، با تماس فاطی قرار با ویولت را به هم میزند تا میزبان همسر سابقش شود و در جایی دیگر واقعیت را به ویولت میگوید و تاوانش را نیز میدهد. او بهظاهر تلاشی برای رجعت فاطی نمیکند، اما با کوچکترین اشاره به سمت او کشیده میشود و آماده است زندگی زناشوییاش را از سر بگیرد. فیلم روی مرز باریک بین انفعال و فعال بودن حرکت میکند و راز دوستداشتنی بودن رضا نیز از همینجا ناشی میشود. او بهخوبی میداند کجا نباید اصرار و پافشاری کند و چگونه باید آرامشش را در برخورد با موانعی که بر سر راهش قرار میگیرند، حفظ کند. و از همه مهمتر اینکه او قدر لحظه را میداند. ایدههایی نظیر شب چهارشنبه سوری و پریدن رضا از روی آتش (گذشتن از بحرانها و چالشها)، یا سکانس حمام و حجامت (دور کردن آلودگیهای درونی) شاید در نگاه اول ساده و بیکارکرد به نظر برسند، اما جملگی در خدمت پردازش شخصیتی هستند که ارزش سکوت و صبر کردن را میداند. گاهی کنش در بیکنشی است و به قول شاملو سکوت مملو از ناگفتهها، و رضا بیش از هرکسی راز آن را دریافته و ثمرهاش را نیز چشیده است.
فیلم اول علیرضا معتمدی نقیضهای آشکار در برابر گزاره عامیانهای است که همواره معتقد است منتقدان فیلمسازان خوبی نخواهند شد. هر چند که هنوز برای داوری زمان مناسبی نیست، اما رضا آنقدر موجه، دلنشین و مؤثر از کار درآمده که از حالا بتوان مشتاقانه منتظر فیلم بعدی فیلمسازش ماند.
\*عطار نیشابوری