فیلمی که در آن زندگینامه فرد یا افرادی حقیقی به تصویر کشیده میشود، به «فیلم زندگینامهای» یا «بیوپیک» (Biopic) معروف است. بااینحال، این گونه از فیلم میتواند به هر فیلمی که واقعهای تاریخی یا زندگی شخصیتی را در دل یک تاریخ مشخص...
فیلمی که در آن زندگینامه فرد یا افرادی حقیقی به تصویر کشیده میشود، به «فیلم زندگینامهای» یا «بیوپیک» (Biopic) معروف است. بااینحال، این گونه از فیلم میتواند به هر فیلمی که واقعهای تاریخی یا زندگی شخصیتی را در دل یک تاریخ مشخص روایت میکند، اطلاق شود. بدین ترتیب فیلمهای بر اساس زندگینامه خانوادههای سلطنتی، دانشمندان، سیاستمداران، نظامیان، ورزشکاران و هنرمندان حقیقی را میتوان فیلمهایی زندگینامهای در نظر گرفت. بسته به نوع داستان، فیلم میتواند به بخشی از زندگی این اشخاص اختصاص یابد، یا به یک مقطع تاریخی محدود شود. به عنوان نمونه الیور استون در نیکسون (1995) به زندگی ریچارد نیکسون از دوران نوجوانی او تا زمامداریاش بر کاخ سفید میپردازد. پس با یک اثر زندگینامهای طرف هستیم. اما ران هاوارد در
کیفیت فیلم زندگینامهای بستگی مستقیمی بر توجه به سه ویژگی دارد:
1- رعایت مختصات تاریخی وقوع حوادث زندگی شخصیت اصلی: مثلاً در فیلم جی. ادگار(2011) که به زندگی حرفهای اولین رئیس افبیآی، جی. ادگار هوور میپردازد، اولین مسئله ساخته شدن حال و هوایِ زمانی است که در آن کسی مثلِ ادگار به ریاست افبیآی میرسد. به شکلی بدیهی نمیتوان مثلاً به زمانی در دهه ۲۰ اشاره کرد و بعد شخصیتها کت و شلوارهایی به تن داشته باشند که متعلق به دهه ۵۰ است، یا در مکانهایی حضور داشته باشند که هنوز ساخته نشدهاند. اما مهمتر از این حسی است که قرار است از نمایش این حالوهوا به بیننده منتقل شود. اگر قرار است طی دیدنِ جی ادگار به این نتیجه برسیم که به قدرت رسیدنِ او در افبیآی نتیجه مستقیم حفظ رازی است که از ویژگیهای شخصیتی او سرچشمه میگیرد، مجموعه ویژگیهای فیزیکی محیط، رفتار و پوشش آدمها باید در رساندنِ این مفهوم به بیننده کمک کنند. به سوی طبیعت وحشی (2007) که به زندگی کریستوفر مککندلس به عنوان یک طبیعتگرد میپردازد، میبایست علاوه بر اینکه حالوهوای دهه ۹۰ میلادی را به بیننده منتقل میکند، زمینه درک رفتار و چرایی اعمال مک کندلس را نیز به بیننده انتقال دهد. بدین ترتیب، آوردن میاننویس یا اشاره به تاریخ یا تأکید بر مکانی مشخص که در آن اتفاقی اُفتاده، کمکی به کیفیت یک فیلم زندگینامهای نمیکند. آنچه اهمیت دارد، استفاده صحیح از موقعیتهای واقعی برای ساختن حالوهوای قابل باور برای بینندهای است که شرایط مکانی، زمانی و روانیای را که شخصیت اصلی در آن گرفتار بوده، تجربه نکرده. اشاره به اینکه 12 سال بردگی(2013) در سال 1841 در نیویورک اتفاق میافتد، کمکی به بینندهای که فرق سال 1841 با 1849 را نمیداند، نمیکند. از اینرو فیلم زمان زیادی را صرف ساخت حالوهوای تاریخی و موقعیتهای اجتماعی آن دوران میکند تا بیننده موقعیت زمانی و مکانی را درک و احساس درستی نسبت به بردگی کسب کند.
2- شخصیتپردازی شخصیت اصلی به عنوان یک انسان: دلیل بازخوانی یا ارائه روایتی از اتفاقاتی که برای یک شخصیت در گذشتهای دور یا نزدیک افتاده، چیست؟ هدف نمایش اتفاقی تاریخی است یا روش مواجهه یک انسان با آن موقعیت؟ شتاب (۲۰۱۳) به زندگی جیمز هانت و نیکی لائودا دو راننده ماشینهای فرمول یک در دهه ۷۰ میپردازد. اما آنچه زندگی این دو را به موضوعی جذاب برای روایت تبدیل میکند، تصادف معروف لائودا در سال 1976 نیست، بلکه تفاوت رفتار این دو در برابر اتفاقاتی است که در جریان مسابقات از سر میگذرانند. اینکه یکی از آنها عاشق مبارزه است و دیگری عاشقِ بازی؛ این تفاوتها در ویژگیهای انسانی باعث میشود بیننده از دیدن فیلم لذت ببرد و جدای از زمان و مکان اتفاقات در داستان فیلم غرق شود. همین اتفاق در مورد جولی و جولیا (2009) نیز افتاده. هدف نمایش زندگی آشپز معروف، جولیا چایلد، نبوده، چون زندگی او داستان پرفرازوفرودی برای روایت یک داستان جذاب ندارد. بلکه هدف نمایش تأثیر زندگی او بر زندگی زنی جوان سالها پس از آن است که جولیا کتاب آشپزیاش را عرضه کرده. بدین ترتیب، آنچه به یک فیلم زندگینامهای جان میدهد، واقعی بودن اتفاقات نیست، بلکه انسانی بودنِ برخورد شخصیتها با آن اتفاقات واقعی است. تفاوتشان با آدمهای پیرامونشان و تأثیری که بر محیط زندگیشان میگذارند. مثل کاری که دزموند داس در ستیغ هکسا(2016) انجام میدهد، یا لویی زامپرینی در شکستناپذیر (2014). آنها انسانهای عادی هستند در موقعیتهایی ویژه، اما تفاوت رفتارشان با دیگران باعث میشود داستانی برای روایت شدن داشته باشند. اگر آنها هم مثل بقیه فقط سربازانی بودند که در جنگ شرکت کرده بودند، دیدن داستان زندگی آنها هیچگونه جذابیتی برای بیننده نداشت.
3- شباهت بازیگر نقش اصلی به شخصیت تاریخی: وقتی در مورد یک شخصیت تاریخی حرف میزنیم که در گذشتهای دور زندگی میکرده و بینندگان هیچ تصوری از سیما و فیزیک او ندارند، انتخاب بازیگر برای ایفای نقش کاری ساده است و منوط به توانایی بازیگر در اجرای نقشی است که در فیلمنامه نوشته شده. مثلاً برای بینندگان فرقی نمیکند چه کسی نقش حضرت موسی(ع) را بازی میکند. همین که به تصویر ذهنی آنها از یک پیامبر شبیه باشد، کفایت میکند. اما وقتی بینندگان تصویری کامل و واضح از آن شخصیت دارند، انتخاب بازیگر منوط به شباهت بسیار به آن شخصیت است. وقتی که در سال 2012، اشتون کوچر برای ایفای نقش استیو جابز در فیلم جابز (2013) انتخاب شد، کسی اعتراضی به این موضوع نداشت. اما وقتی نتیجه کار به دلیل بازیِ ضعیفِ کوچر تبدیل به فیلمی متوسط شد، معلوم شد که تنها شباهت کافی نیست. مهم است که پشت این شباهت ظاهری قدرت بازیگری وجود داشته باشد. دو سال بعد برای ساخت فیلمنامهای که آروین سورکین بر اساس سه مقطع زمانیِ زندگی جابز نوشته بود، انتخاب بازیگر نقش اصلی تبدیل به معضلی اساسی شد. در ابتدا دیوید فینچر قصد داشت از کریستین بیل برای بازی در نقش جابز استفاده کند، اما بعد از کنار رفتنِ فینچر از پروژه، لئوناردو دیکاپریو، مت دیمون، بن افلک و برادلی کوپر تبدیل به کاندیداهای ایفای این نقش شدند، اما در انتها مایکل فاسبندر نقش جابز را در استیو جابز (2015) بازی کرد. همه آنها به جابز شبیه بودند، اما کیفیت نهایی فیلم بستگی مستقیمی به کیفیت بازی بازیگر نقش اصلی دارد. جالب است که پس از اکران فیلم توجه مردم بیش از آنکه به جابز جلب شود، به سمت جوانا هافمن یکی دیگر از شخصیتهای حقیقی فیلم در نقش بازاریاب اپل معطوف شد. به این دلیل ساده که کیت وینسلت با بازی درخشانش به این شخصیت تاریخی جانی دوباره بخشیده بود.
\*\*\*
غلامرضا تختی یک فیلم زندگینامهای بر اساس زندگیِ غلامرضا تختی، کشتیگیر معروف ایرانی، است که به دلیل نوع رفتارش با مردم و واکنشهایش نسبت به وقایع دهه ۴۰ خورشیدی تبدیل به اسطوره معاصر ایران شده. در ادامه با بررسی سه ویژگی ساخته شدن یک فیلم زندگینامهای خوب، به بررسی این فیلم میپردازیم.
تختی شخصیتی شناختهشده برای مردم کوچه و بازار است. هنوز هم اگر در خیابان بگردید، مغازهای را پیدا میکنید که عکسی از تختی بر دیوارش آویزان است. کسانی که با او زندگی کردهاند یا معاصرش بودهاند، هنوز زندهاند. دوره و زمانه حیات او در فاصله 1309 تا 1346 آنقدر دور نیست که اطلاعاتی از آن در دست نباشد. خلاصه که روایت داستانی بر اساس زندگی تختی بسیار سخت است. چون هر بینندهای حتی با یک جستوجوی ساده در اینترنت تصویری از پیش آمادهشده از تختی در ذهن دارد و در صورت عدم تطبیق این تصویر با ذهنیاتش، فیلم را نامعتبر میداند. بهرام توکلی با تمام محدودیتهایش در ساخت مختصات تاریخی زمانه زندگیِ تختی، از عهده این بخش بهخوبی برآمده. غلامرضا تختی موفق میشود بیننده را به دل مکانهایی ببرد که پیش از این، به این کیفیت تصویر نشده بودند. ارجاعات تاریخی به موقعیتها و اتفاقات شکل درستی دارند. از محله خانیآباد و آب سیاهش بگیرید تا خانه پدری تختی و هتل آتلانتیک، توکلی بیننده را غرق در یک تاریخ نادیده میکند. مهیای پذیرش حقایقی که کمتر به آنها پرداخته شده، یا جسارت نزدیک شدن به آنها وجود نداشته. مثل نوع بیماریِ تختی که برای درمانش در آمریکا جراحی میکند، یا دلیل مرگش. جدای از اینها سروشکل آدمها، نوع پوشش و رفتار عمومی آنها به بیننده کمک میکند اتمسفر پیرامون تختی را درک کند. باری که بر دوش او سنگینی میکند و احترام و عزتی که پیرامون او شکل میگیرد. از کلیاتی مثل حضور در گلفروشی یا دیدار با شخصیتهای سیاسی عبور کنید. به طراحی سبیل مردها توجه کنید و رابطهاش با جایگاه اجتماعیشان. به شیوه چادر سر کردنِ زنها. نوع رفتار مادرها با بچهها و جزئیاتی از این دست. اینگونه به موضوع نگاه کنید که برای بیننده غیرایرانی که هیچ شناختی از تاریخ معاصر ایران ندارد، محیط زندگی تختی و آدمهای پیرامونش قابل قبول و باور از آب درآمده. رفتار دختر پیشخدمت در هتل همانقدر که در ابتدای فیلم نامعقول به نظر میرسد، پس از تماشای آنچه بر غلامرضا گذشته، منطقی جلوه میکند و همین فیلم را سر پا نگه میدارد. بااینحال در بخش شخصیتپردازی شخصیت اصلی، فیلم مشکلات اساسی دارد. تختیِ غلامرضا تختی تکبعدی و تصنعی است. گویی فرشتهای است که بر جغرافیایِ ایران هبوط کرده و خالی از خصوصیاتی که از او یک انسان با تمام خطاها و کاستیهایش میسازد، پیش از آنکه در طول فیلم و با گذشت زمان تبدیل به اسطوره شود، اسطوره انگاشته شده. همیشه حق با اوست. آدمِ خوب همه اتفاقات اوست و این بقیه هستند که در اشتباهاند. همین باعث میشود بیننده از خودش بپرسد چرا باید داستان زندگی چنین آدمی را دنبال کند؟ وقتی که هم نقاط اوج زندگیاش را میداند و هم پایان داستان را. دستِ توکلی در این بخش زیادی خالی است. ترسیم شمایلی انسانی از تختی میتوانست کمک کند تا یکسوم میانی فیلم یا به طور دقیقتر، فاصله میانِ قهرمانی در ملبورن تا سکانس نهایی، جذاب و بهیادماندنی باشد. همچنین یکسوم پایانی تصویری منفعل از تختی به نمایش نگذارد. برخلاف ساخت حالوهوای پیرامون تختی که فیلم با جزئیات به آن میپردازد، در بخش شخصیتپردازی، توکلی از هر روشی استفاده میکند تا از ساختن شمایل یک قهرمان واقعی طفره برود. گویی برای جهان پهلوان بودن تنها کافی است خوب بودنِ تختی را نشان بدهیم. اینگونه است که خودکشی تختی در انتهای فیلم بیشتر از سر استیصال و انفعال است تا واکنشی قهرمانانه به وضع موجود. غلامرضا تختی ناتوان از ساخت یک انسان، چنان در نمایش فضایل تختی افراط میکند که خودکشی او وقتی کودکی تازه متولدشده دارد، به جای آنکه تراژیک باشد، تأسفآور است. در بخشِ شباهت بازیگر نقش اصلی با شخصیت تاریخی نیز فیلم با همان مشکلی روبهروست که جابز با آن روبهرو شد. همه میدانیم که قرار بوده نقش تختی را امیر جدیدی ایفا کند، اما به هر دلیلی این اتفاق نیفتاده. حضور جدیدی در فیلم حتی زیر یک گریم سنگین به بیننده این اطمینان را میداد که با یک شخصیت پرورش دادهشده طرف است، در صورتی که استفاده از نابازیگران برای ایفای نقش تختی در سه مقطع زمانی با تمام شباهتشان به او، تختی را در حد یک تیپ باقی نگه داشته.
در کل غلامرضا تختی به دلیل فضاسازی فکرشدهاش پیرامون روایت از پیش مشخص و توزیع مناسب حوادث در طول داستان فیلمی خوبی است، اما وقتی آن را به سنجه یک فیلم زندگینامهای میسنجیم، نمره قابل قبولی دریافت نمیکند.