نگاهی به فیلم «بهشت تبهکاران» ساخته مسعود جعفری جوزانی
«بهشت تبهکاران» تازهترین ساخته مسعود جعفری جوزانی، تلاشی جاهطلبانه برای بازخوانی یکی از پروندههای پیچیده و کمتر روایتشده تاریخ معاصر ایران است؛ تلاشی که در عین برخورداری از ظرفیتهای دراماتیک قابل توجه، در اجرا با چالشهایی مواجه میشود که مانع از تحقق کامل پتانسیلهای آن شده است. جوزانی که پیشتر نیز علاقه و تسلط خود بر روایتهای تاریخی را در آثاری چون «در مسیر تندباد» و «در چشم باد» نشان داده، اینبار به سراغ ماجرای قتل احمد دهقان در دهه ۲۰ خورشیدی رفته است؛ دورهای پرالتهاب که فضای مناسبی برای خلق درامی سیاسی-اجتماعی را فراهم میکند.
آخرین یادداشتفیلمهای دیمین شزل اجراهای تک نفره آدمهای پرتلاشی است که تصمیمشان را گرفتهاند به جنگ تمام چیزهایی بروند که در برابرِ رویایشان قرار میگیرند. شزل صدای تازه ناخودآگاه هالیوود و آمریکایی بودن است. صدایی که سالهاست خاموش شده. با این تفاوت که فیلمهایش نسخههایی وارونه از هالیوود کلاسیک ارائه میدهند. در **ویپلش** از موسیقی وسیلهای برای ایجاد هراس میسازد. **لالا لند** را بر اساس حالوهوای موزیکالهای دهه ۵۰ بنا میکند، اما به جای نمایش سرخوشیهایِ کنترلناپذیر، عاشقانهای غمگین را پرورش میدهد و در آخرین فیلمش، **نخستین انسان**، سفر فضانوردانِ ناسا به ماه را همچون سفری شخصی به تصویر میکشد. روش شزل در روایت ساده داستانهایش و شخصیتپردازیهای پیچیده باعث شده هر فیلمی از او به تجربهای تازه برای سینمادوستان تبدیل شود.
**نخستین انسان** در مورد چیست؟ در مورد تلاش بشر برای فتح ماه؟ در مورد یکی از ابعاد جنگ سرد میان آمریکا و شوروی؟ در ستایش جاهطلبی؟ در تجلیل از نیروی اراده بشر؟ شاید بتوان گفت تازهترین ساخته دیمین شزل، فیلمی در مورد همه این مسائل است. اما بیش از هر چیز، میتوان **نخستین انسان** را اثری در مورد «فقدان و چگونگی مواجهه آن» دانست. جاش سینگر (فیلمنامهنویس **نخستین** **انسان** که سابقه دریافت جایزه اسکار را برای نگارش فیلمنامه **اسپاتلایت** در کارنامه دارد) به تبع منبع اقتباسش (کتاب **نخستین انسان: زندگی نیل اِی. آرمسترانگ** به قلم جیمز آر. هنسن) و بر خلاف آنچه از یک فیلم متعارف منتسب به ژانر علمی– تخیلی انتظار میرود، بیشتر بر وجوه «زمینی» آرمسترانگ تکیه میکند. در واقع دقایق زیادی از **نخستین** **انسان**، به جای توجه به چگونگی پیشرفت پروژه جیمینی (و بعد آپولو)، صرف نمایش زندگی خانوادگی نیل میشود که پس از مرگ فرزند کوچکش بر اثر بیماری سرطان، دچار تلاطم شده است.
اولین فیلم بلند گوستاو مولر، فیلمساز جوان سوئدی، فیلمی گیرا، غافلگیرکننده و جاهطلبانه است که تلاش کرده برای قصه جذابش شیوه روایی متناسب با آن را بیابد و از طرفی اشارهای هنرمندانه به ظرفیت بیپایان قابلیتهای گوناگون سینما در جهت بهکارگیری عناصر اصلی آن یعنی صدا و تصویر برای شیوههای متفاوت روایت داشته باشد. در ابتدا شاید بد نباشد اشارهای مختصر و گذرا به مفهومی داشته باشیم که برای بررسی و تحلیل این فیلم خاص و نسبتاً نامتعارف ضروری و کاربردی به نظر میرسد. یعنی ماهیت فیلمهای داستانی. جان هوارد لاوسون، منتقد و فیلمنامهنویس آمریکایی فیلم را اینگونه تعبیر میکند: «فیلم داستانی که در زبان آمریکایی از آن به عنوان مووی نیز یاد میشود، داستانی است که از طریق صدا و تصویر روایت میشود.» تعریفی که با وجود گویا بودنش خود میتواند آغازگر مباحث دیگری باشد. اینکه آیا برای میزان استفاده از این دو ابزار یعنی صدا و تصویر شاخص و معیاری وجود دارد؟ صد البته که با نگاهی کلی به اغلب آثار سینمایی میتوان به شیوههای نسبتاً مشخصی دست یافت. رابرت مککی داستاننویس مشهور نسبت به بهکارگیری صدا و تصویر در جهت روایت و پیشبرد داستان را ۲۰ به ۸۰ میداند، اما حتی رسیدن به چنین اعدادی نیز چندان کمکی برای درک آنچه به روایت سینمایی مربوط است، نمیکند. **گناهکار** از این منظر شیوههای نسبتاً مرسوم و پذیرفته فیلمسازی را نفی میکند و با اتخاذ نوعی رادیکالیسم و افراطگرایی در پیشبرد قصه و با کمترین استفاده از عنصر تصویر، میکوشد با بهکارگیری صدا و قابلیتهای پرشمار آن پیشنهادهای تازهای برای روایت کردن قصه ارائه دهد. نکتهای که نباید نادیده گرفت، این است که در تعریف لاوسون که در بالا به آن اشاره کردم، مقصود از صدا صرفاً گفتوگوهای شخصیتها نیست. صدای محیط و موسیقی روی تصاویر هرکدام به نوعی میتوانند پیرنگ و داستان را از سطحی به سطح دیگر ارتقا دهند.
سینمای هیروکازو کورئیدا همیشه و پیش از هر چیز مبتنی بر مکان و مسیر است؛ مکانی که شخصیتها به تصرف خودشان درمیآورند و مسیرهایی که برای ساماندهی (مجدد) دنیایشان در پیش میگیرند. در سینمای او زندگی موفق یعنی دستیابی به مأمنی امن و آرام و کوچک در دنیای پرتلاطم آشفتگیهای خانوادگی، شهری یا اجتماعیِ کلانشهرهای ژاپن. و چه بهتر که این مأمن **خانه** باشد، ترجیحاً خانهای بابِ دل، حتی به بهای تن دادن به سازشهایی خلاف عرف و رفتارهای مبادی آداب. آیا کورِئیدا با ساخت **دلهدزدها** همچنان در جستوجوی همین خانه آرمانی است؛ خانهای که درنهایت شاید اتوپیایی بیش نباشد؟ استدلالمان این است که او در حالی به چگونگی دستیابی به چنین خانه و مضافاً خانوادهای (که اعضایش پیوندی خونی یا تصادفی با هم دارند) میپردازد که تمام درونمایههای فیلمهای قبلیاش نیز نظیر تشکیل خانواده با پیروی از الگوی پدر غایبِ نماینده کار و نظم و مقررات، یا بررسی رابطه پدرفرزندی با ارزیابی سهم پیوند خونی و آموزش، یا حتی یورش کاپیتالیسم به بافتی خانوادگی که اعضایش همچنان داعیه احترام به سنتها را دارند، تنها کاری که میکردند، صرفاً ایستادگی مقابل این احتمال بود که افراد گردهمآمده زیر یک سقف بتوانند به همزیستیشان ادامه دهند و از مسیر زندگیشان منحرف نشوند. البته **دلهدزدها** نیز از این قاعده مستثنا نیست و همچنان به دنبال اُتوپیا است، اما جامعه ژاپنی، به عنوان یک جامعه ریاکار تمامعیار، آماده تغییر و تحول نیست. با همه اینها و بهرغم این شکست، فیلمهای کورِئیدا موفق میشوند در ویرانههای همین اتوپیا چیزی را احیا کنند که آدمهای حاشیهنشین، به دور از صدای بولدوزرها و یورش نیروهای پلیس امنیت اخلاقی، بتوانند شاهد سر برآوردن آشیانههای کوچکِ آسیبپذیر اما دلگرمکننده باشند. در فیلمشناسی کارگردان، **دلهدزدها** شاید به صریحترین شکل ممکن خودش را همچون فیلمی تحمیل کند که بارِ وعده فرارسیدن بهاری سرسبز را به دوش میکشد؛ بهاری که البته آمدنش وقت خواهد برد.
رابطه خانوادگی بهویژه رابطه پدر و پسر از قدیمیترین کهنالگوها به شمار میآید. پدر و پسر در اساطیر تمام تمدنهای باستان جایگاه ممتازی دارند. زئوس و کرونوس نمونهای اسطورهای در یونان باستان به شمار میروند. علاوه بر نقش پدر و پسر در اساطیر، در حماسه و تراژدی نیز این ارتباط خونی حائز اهمیت است. رستم و سهراب در **شاهنامه** فردوسی، اودیپ و لایوس در تراژدی **اودیپ شهریار** از مشهورترین پدران و پسران حماسه و تراژدی به شمار میآیند. سینماگران و نویسندگان عصر حاضر نیز به این رابطه توجه ویژهای داشتهاند و آثار زیادی را خلق کردهاند که به عنوان مثال میتوان به **پدر و پسر** (الکساندر سوکوروف/2003)، **دزد** **دوچرخه** (ویتوریو دسیکا/ 1948)، **درخشش** (استنلی کوبریک/1980)، **بازگشت** (آندری زویاگینتسف/ 2003) و رمان **پدران** **و** **پسران** (ایوان تورگنیف/ 1862) اشاره کرد.
هیروکازو کورئیدا، فیلمساز معاصر ژاپنی از جهت اینکه همواره در قالب یک گونه سینمایی کار میکند و ملودرامهای خانوادگی میسازد، ما را به یاد یاسوجیرو ازو میاندازد. اما اگر فیلمهای ازو به نقل از پل شریدر آثاری خانوادگی- اداری هستند که بر تنش میان والدین و فرزندان و خانه و اداره تمرکز دارند که مابهازایی برای کشمکش میان کهنه و نو و سنت و غربگرایی در ژاپن است، کورئیدا با محور قرار دادن روابط میان خانواده، مفهوم خانواده را به چالش میکشد و از این رو برایش تفاوتی ندارد که به طبقه متوسط ژاپن و قشر کارمند و تحصیلکرده بپردازد مثل **پسر کو ندارد نشان از پدر** و **خواهر کوچک ما**، یا به طبقه فرودست و فقیر جامعه مثل **هیچکس نمیداند** و **دلهدزدها**. کورئیدا نیز همچون ازو موقعیت همانندی را بارها در فیلمهای خود تکرار میکند و گویی با داستان واحدی در تمام آثارش روبهرو هستیم که پیرامون خانواده شکل میگیرد و فقط با تغییر کوچکی در ساختار خانواده به مثابه داستان، امکان تغییر و جابهجایی و تعویض میان نسبتها و روابط و نقشهای خانواده را فراهم میآورد و گویی هر بار از زاویه جدید و ناگفتهای به خانواده نگاه میکند و حالتها و شکلهای مختلف را برای آن در نظر میگیرد و به همین دلیل آثارش با وجود استقلال و خودبسندگیشان، به شکل زنجیرهوار به هم پیوند مییابند و به صورت یک مجموعه بههمپیوسته به نظر میرسند که نگاهی کلان و جهانشمول به خانواده را در بر میگیرد. دستاورد مهم کورئیدا در دستمایه قرار دادن خانواده این است که خانواده در آثارش هرگز شکل متعارف و آشنای خود را ندارد و همواره به خاطر اتفاقی شاهد جابهجایی و تغییر نقشها و قالبهای معین و تعریفشده هستیم که خانواده را از فرم اولیه خود خارج میکند و روابط خانوادگی را از پیشفرضهای عمومی تهی میسازد و درنهایت به تعریف تازه و متفاوتی از مفهوم خانواده میرسد و آنچه را به عنوان خانواده تبیین میکند، هیچ ربطی به مفهوم سنتی آن در سلسله مراتب اجتماعی ندارد. بنابراین ما با نوعی آشناییزدایی و وارونهسازی در قالب خانواده روبهرو هستیم که میتواند نقطه مقابل تعریف رایج از آن قرار بگیرد و پیشنهاد جدیدی به حساب بیاید و آن، تشکیل خانواده نه بر اساس روابط همخونی و ارثی، بلکه مبتنی بر احساسات مشترک میان افراد است. به همین دلیل در اغلب آثارش شخصیتها با این چالش درگیرند که آیا همخون بودن برای حفظ پیوند خانوادگی مهمتر است یا ارتباطی که در طول زمان میان افراد شکل گرفته است؟
هیروکازو کورئیدا یکی از مهمترین فیلمسازان معاصر سینمای ژاپن است که با همان نخستین فیلمش، **مابوروسی، ** توانست جایزه اوسلای طلایی جشنواره ونیز را دریافت کند و در ادامه نیز بارها به خاطر فیلمهایش همچون **هیچکس نمیداند**، **پس از توفان** و **خواهر کوچک ما** نامزد نخل طلای جشنواره کن شد و بالاخره برای فیلم **پسر کو ندارد نشان از پدر** جایزه هیئت ویژه داوران جشنواره کن را به دست آورد و بهتازگی نیز برای آخرین فیلمش، **دلهدزدها، ** نخل طلای جشنواره کن را دریافت کرد. فیلمهای او که ملودرامهای خانوادگی هستند، در ظاهر آثاری ساده و سرراست به نظر میرسند که هر بار قصه خانوادهای را روایت میکنند، اما در لایههای درونی خود پرسشهای پیچيده، عمیق و مهمی را طرح میکنند که ارزشهای انسانی، قراردادهای اخلاقی و هنجارهای اجتماعی درباره روابط خانوادگی را به چالش میکشند و از ما میخواهند که درباره پیشفرضها و تعاریفمان از نسبتها و نقشها در خانواده تجدیدنظر و بازنگری کنیم. تماشای فیلمهای کورئیدا به این میماند که وارد خانه «کیرین کیکی» در قالب مادربزرگ همیشگی آثارش شدهایم و او یکی از آن قصههای دلنشین و جادوییاش را میگوید و ما یکدفعه به خود میآییم و میبینیم کورئیدا از آن خانه کوچک و قصه ساده راهی به هزارتوی رازآمیز و وسیع جهان میگشاید و کهنالگوها و مفاهیم ازلی ابدی را به شکل تازه و متفاوتی برایمان بازیابی میکند و نشان میدهد مهم نیست که شکل خانواده چقدر از آن دورهمی انسانهای اولیه دور آتش تا جمع شدن آدمهای امروزی دور میز تغییر کرده و تحول یافته است. آنچه اصل به حساب میآید، مفهوم خانواده است که هنوز مهمترین مأوای بشری تلقی میشود که با در کنار هم ماندن، خود را شکستناپذیر و رویینتن میبیند.
فیلمنامه **کوکلوس کلان سیاهپوست** فیلمنامه خیلی خوبی نیست، اما در راستای فیلمنامههای مطرحشده در آخرین مراسم اسکار است. این فیلمنامه همانند دیگر فیلمنامههایی که در ماهنامه _فیلمنگار_ نیز مطرح شد، مبین بخش عمدهای از آثار سینمای هالیوود است که در فضای رسمی هالیوود تنفس میکنند. این بحث و مسائل فنی فیلمنامه ماحصل گفتوگوی رامتین شهبازی (منتقد و مدرس دانشگاه) و محمد هاشمی (منتقد و مدرس دانشگاه) پیرامون این فیلم است.
موفقیت فیلمنامه **کوکلوس کلان سیاهپوست** در اسکار را میتوان در ادامه موجی دانست که چند سالی اوج گرفته و سفارشاتی مانند حقوق سیاهان، دگرباشان و... در صدر توجهات قرار گرفتهاند. حامیان چنین سوژههایی خود به کلانهایی بدل گشتهاند که دخل و تصرفهایشان در جشنوارههای معتبر، خود متبادرکننده همان تعصبات کوکلوسهاست. آثار متوسطالحال و بعضاً کممایهای که گرچه در این چند ساله بسیاری از جوایز تعیینکننده را نصیب خود کردهاند، اما پس از گذشت زمان سخت میتوان حتی موضوع و داستان این فیلمها را به خاطر آورد. **۱۲ سال بردگی**، **آبی گرمترین رنگ است**، **کتاب سبز**، **برو بیرون**، **رُما** و **مهتاب** نمونههایی از این آثار هستند. هرچند اسپایک لی از فیلمسازان معاصری است که در ساختن فیلمهای اینچنینی پیشرو بوده، اما جدا از مضمونمحور بودن فیلمنامه -که خود یک امتیاز منفی است- پیرنگ فیلمنامه ایرادات واضحی دارد. سوا از اینکه استخدام اولین سیاهپوست در اداره پلیس آمریکا چقدر هیجانانگیز است و ظرفیت دراماتیک این واقعه به چه اندازه کشش یک اثر سینمایی را دارد، تَلهای که نویسنده فیلمنامه در آن گرفتار شده، یکی از آفتهای رایج درامهایی است که بر مبنای واقعیت نوشته میشوند. این تلهها را میتوان به دو جنبه ساختاری و محتوایی تقسیم کرد. برای بررسی این موضوع، ابتدا لازم است خلاصهای از داستان بازگو شود.
در سه دهه اخیر، اسپایک لی یکی از مهمترین فیلمسازانی بوده که – تقریباً به طور مداوم – مباحثی در مقابله با معضل نژادپرستی را دستمایه آثار خود قرار داده است. **کوکلوس کلان سياهپوست** (با فیلمنامهای از چارلی واچل، دیوید رابینوویتز، کوین ویلموت و خود اسپایک لی) تازهترین تلاش او در راستای نمایش خطرهای نژادپرستی است؛ آن هم با تأکید بر این نکته که نژادپرستی هنوز نمرده و با ظهور رئیسجمهوری چون دونالد ترامپ – که به نظر میرسد برخورد بسیار ملایمی با رفتارهای نژادپرستانه گروهی در آمریکا داشته – جان دوبارهای یافته است. در واقع تلاش لی و همکارانش این است که با محور قرار دادن داستانی واقعی از مبارزه با نژادپرستی در دهه 1970، آن را صرفاً برشی از تقابلی تاریخی قلمداد کند که نهتنها با جنگ داخلی آمریکا به نقطه پایان نزدیک نشده، بلکه در گذر زمان به خاطر اتفاقاتی – از نمایش فیلم مشهور **تولد یک ملت** (دیوید وارک گریفیث/ 1915) تا ظهور ترامپ – بارها اوج گرفته است. طبیعی است که درونمایه اصلی فیلم، زیر سؤال بردن تعصب نژادپرستانه است. اما به نظر میرسد که خود لی و همکاران فیلمنامهنویسش در **کوکلوس کلان سياهپوست** نیز دچار شکلی از نژادپرستی میشوند. این گزاره البته در شرایطی قابل تأمل است که بپذیریم نژادپرستی لزوماً به معنایی نیست که از فعالیتهای گروههایی چون کوکلوس کلان استنباط میشود.